غزل

هم با غزل هم بی غزل من شعر می خوانم تـــو را

هم با زبان هم بی زبان گویم که می خواهم تـــو را

بر چشم من بنگر که من عاشق شدم بر روی تـــو

تا کی بمـانم منتظر بر آستان کـــــوی تــــو

ابرو مکن کــــج با دلم میل دلم با روی تــوست

دست خیال انگیز من پیوسته در گیسوی تــوست

نقش و نگار زنـدگی از بود تو رنگـــــین شده

جانا مرو بی عشق تو هر لحظه دل غمگین شده


من می مـانـم منتـــــظر از دور تا پیدا شوی

شایــد تــو هم مانند من یک لحظه ای

زلالتر از باران ...

نعمت آسمان فقط باران نیست...
گاهی خدا رفیقی نازل میکند
زلالتر از باران ...

نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان