تو بمان


ای تمام رودها از چشم تو جاری شده 
ای تمام موج ها از یاد تو دریا شده
ای تمام تن ها از داغ تو گران شده
و تو بر تمام لب ها لبخند
و تمام چشمه ها از لطافتت خیس
و تمام چشم ها به تو روشن

و دوزخ به مهر تو جنان
ای تمام ابرها از تو باران
و تمام دشت ها از تو سبز
و تمام قلب ها به تو نبض
 و سکوت به صدای تو هوار 
ای تمام کوه ها از تو استوار

ای تمام روزها از تو گرم
 و ای تمام سخت ها ز تو نرم
ای تمام شب ها به تو آرام
ای همه راه ها به تو ختم

و ای تمام میوه ها از تو شیرین
و نیم نگاه تو بر جان ها روان
ای گوشه ی چشمت هفت آسمان

ای تمام خواب ها از تو رویا 
و ای تمام شهد ها را طعم تو گویا
ای که اشارتش می خرامد بنام عشق در دل و جان
من که برتو نیستم
تو بمان..

اریو

زاین نیز در گذرد

چه فرهادها مرده در کوه
چه شیرین ها خورده دشنه
چه مجنون ها به قبری گشته مرده 
چه بهرام ها افتاده در گور 
چه عیازها اسیرانه معشوق
چه لیلی ها شوریده مجنون

چه منصور ها رفته بر دار 
چه حاتم ها گردیده مسکین
چه خسرو ها گردیده مجنون
چه روزها که ز شب تیره تر
چه شب ها که آرامشش گشته آه
چه شمشیرها که ناحق زدن 
چه زهرها که نوش لطیفان شدن
جهان هرچه باشد گذر میشود 
گذارش. و بگذر  گذر میشود
زین نیز در گذرد

آریو

کاش آخر این سوز بهاری باشد 


نمیدانم چرا اینگونه گشتست احوال این شهر
هنوز از آستانه ی برگریز 
نگذشته چند روزی چند 

و سبزینه برگها هنوزم حاکمن بر درختان 
باغ
که ناگاه برف و سرمای جگر سوز استخوان افروز سرتا سر شهر را گرفته 
که ناگه  زمستانست و سوزش سردی بر پاست
و گرگها زوزه کنان حاکم شهرند در شب
یادش بخیر جنگل سبزی بود این شهر
که به اره ی کند پیرمردی مقبول 
کم کم ریشه خشکاند و جنگل آهن برپا
زوزه ی گرگ از آن روز یادگار مانده به شب.
و سخت زمستانی سردست 
و همه گریبانها مأمن سرهای فراز
که فرودی دارند ز سرمای خنک عصر سردستان
برفهای روی بام یخجوش شده بر شیروانی کهنه 
و تمام آبها منجمد از سوزند.
و دگر گنجشک هم
نغمه ای در طلب معشوقه ی خود نسراید در سوز
و چمن خالی ز سبزینه تنپوش خودش زرد گشته.
و دگر هیچ نفسی گرمش نیست 
و زمستان سردست 
و شبانش طولانی.
و گربه ی بازیگوش 
به خط افق شرقست خیره
و ز پیر زن مهربانی که برای نوه اش قصه ی زیبایی روز را میگوید 
خود به گوشش بشنید
که اندکی صبر کنی کودک زیبای من
سحر نزدیکست 
و به خود کز کرده و زیر لب میگوید..
کاش در اخر این شب پگاهی باشد ..

کاش آخر این سوز بهاری باشد 
اریو

مهمانی

و تو از تبار باران 
به لطافتت به خیسی 
به طراوتت به سبزی
یک شبنم مهمانم کن

آریو

الهی


الهی نیست من از هست تو هست 
الهی غیر تو دل را توان بست؟!
الهی از تو من را صد نشان هست
مگر از یاد تو یک آن توان رست
اگر تیرم زنی نازم به آن شست
اگر تیغم کشی بوسه بر آن دست
الهی جان من تنهای تنهاست
امان از بی کسی دردا از این خست
الهی آهوی دشتم به نخجیر
ز دام چشم تو کی می توان جست
مرا عشق تو و مهر تو پیوست
ازل تا به ابد جبین اینگونه درجست
الهی هرچه خواهی برسرم کن
تمنایم ز تو یک نیم نگاهست
الهی زخم  خود تازه نگه دار 
به درد تو دلم آغوش بازست
الهی هجر تو هر لحظه آهست
الهی هر نفس یاد تو یادست
الهی شور شینی در جان بینداز 
که شیدای تو شاه عاقلانست
الهی خود به حالم یک نظر کن 
که از صبح ازل چشم بر آسمانست
الهی جان بهنام را تو ساقی
به دُرد خود کنم هر لحظه سرمست

و کار تمومه


گاهی تلاش میکنی 
تلاش میکنی 
و زمانی پیش میاد یهو وایمیسی و میگی دیگه زورم نمیرسه
اون لحظه ای که خدا میادو  بغلت میکنه و کار تموم میکنه

و تو ز من به من اولاتری

و چه بسیار ز این شهر بمن خندیدن..که ز تو گفتن هیچگاه نرفت از یادم...و چه دردها به من پاشیدند که چرا غم  تو بیمار کردست مرا...و چه میدانستند که دردی ار هست زتو خیراتست...و چه میدانستند که غمی ار هست ز تو سراسر همه شادیست مرا... و چه میدانستند که تلخی شربت تو از صد شهد به من شیرینتر...و چه میدانستن که هوای کوی تو مرا ز فردوس برین اولا تر......و چه مدانستند که عشق تک حرفیست کوتاه ز مثنوی میان من و تو. و چه میدانستن شعر اگز شعر بخواهد باشد...به دو چشمان تو وامی بدهکارست ثقیل.و چه میدانستن دولت ار به من دادند زسر کوی تو من مسکینم.و چه میدانستن تو به من زمن اولاتری از هرچه بودست و نبود

انچنان

آنچنان سراسر به خود  مشغولم نموده ای 
که هیچ مفهوم تازه ای برای توضیحت نمیتوانم پیدا کنم
حق بده دیگر در کلامم 
در شعر هایم
به سادگی  بگویم
دوستت دارم

آریو

تو عبور منی..


و تو عبور منی از تمام تردید ها...
و تو استقامت من در تمام سختی ها... 
و تو شیرینی منی به وقت تلخی ها... 
و تو  روشن منی به تمام ظلمت ها... 
و تو عروج من به تمام اوفول ها... 
 و تو  بهار منی بعد از  زمستانها...
و تو منی بعد از همه ی این غیر ها
و تو اغنای منی به تمام فقرها
و تو بود منی به تمام نبود ها
و تو بسیار منی به وقت کمبود ها 
واز تو نیم نگاهی و ز من وجود ها
و از تو یک حرف و از من سرود ها

آریو