سهم من

مدتهاست که از نوشتن دست کشیده ام

شاید دل و دماغش نبوده و نیست

شاید چیزی برای نوشتن نبوده و شایدم نیست

شاید تصور کرده ام آنچه باید می‌نوشتم را نوشته ام و دیگر نوشته ای در دامنه اذهان نیست که ارزش نوشتن داشته باشد

شاید تصور اینست که مخاطبی نیست که نوشته ای را بر دیدگانش ارزانی بدارم

شاید هر آنچه میخواستم بنویسم را در نوشتار بزرگان و دیگران دیده و شنیده ام

شاید زمان گذشته و

نیمچه عقلی پیدا کرده ام و خودم رو در حد و اندازه نوشتن نمیبینم

و هزاران شاید دیگری که هر یک به تنهایی یا به اجتماع دو یا چند شاید و دلیل دیگه دلیلی بر ننوشتن بوده

شاید نیاز نیست که حتما چیزی بنویسیم

و حتی چیزی بخوانیم

اما این را خوب فراگرفته ام که

شاید سهم من این است که مجنون باشم

مرا برگردانید به کودکیم.. لطفا

Give me back a little bit of my childhood..

My father's strong arm around me,

My mother's emotional and soulful hugs..

My brother's challenge to me..

My sister's cute dools dressing game...

Telling my grandma a story to me before bed..

Give me back a little bit of my childhood memories..

Please..

...

کمی از دوران کودکیم را به من برگردانید..

حلقه ی بازوی قوی پدرم بدور من را

آغوش با روح و احساس مادرم را ..

چالش‌ها و لجبازی های برادرم با من را..

بازی لباس پوشیدن عروسک زیبای خواهرم را ...

قصه گویی‌های قبل از خواب مادربزرگم برای من را ..

کمی از خاطرات کودکی ام را به من بازگردانید..

لطفا..

خدایا..7600..

میگن خلبان ها یه کدی دارن به نام 7600

مال وقتیه که دیگه نمیشه چیزی گفت!

معنیش اینه که برج مراقبت من نمیتونم حرف بزنم،

ولی تو حواست بمن باشه،

راهنماییم کن.

منو یاد وقتایی میندازه که بغض داری و نمیتونی حرف بزنی، دلت میخواد یکی حواسش بهت باشه و نشنیده بفهمتت.

خدایا..

7600..

لحظه اذان سحرگاه 7 رمضان 1404

خاک باران خورده.. ام

اسمم باران

حسم باران

چشمم باران

و من هميشه باران و تو لطافت من..

و من همیشه ویران و تو سلامت من

و بند بندم باران

حرف حرفم باران

و تو حکایت من

و من چو عطر خاک نمور اول بارانم

آن لحظه که در تو خیس و حیرانم

تو چو بوی نهار مادری، بعد از امتحان سخت ریاضی

چون نسیم خنک صبحگاهی

بعد از باز شدن پنجره ها

و تو لحظه باز شدن پیله ی پروانه ای

و اولین خوانش هزار در اولین صبح بهار

شایدم رنگ سبز اولین جوانه ای در گندمزار

طعم نان تازه مادر بزرگ می‌دهی

به وقت گرسنگی بعد از بازی

و بوی شبدر خیس پس از باران در باغ

و تو میدانم

رنگ و طعم و بو و شکل و حس شوق منی بعد از دیدار خدا

سخت.نگرانم.

و من نگرانم بتو
چون مادری
به کودک بازیگوشش
گم شده در خود
در بازار شب عید
و تو چون کودک غرق در خودی و نور و شادی
و بازار و هیاهو
و نوبرانه های عید
فارغ از غم گم شدن
و نبود مادر
من نگرانم بتو
چون پدری به بی پولی. اول مهر
و لباس نداشته ی فرزندش
به سردی کم کم عصرگاهی شهریور
که پاییز را بشارت می‌دهد
و دورنگ شدن برگها را
من نگرانم بتو
چون پسرکی که بیم آن دارد
دوستش در کلاس دگری افتاده باشد
و تنهایی از پس مهرماه برنیاید
و معلم سخت گیر کلاس پنجم
من نگرانم بتو
چون دخترکی معصوم
که عروسکش را در جدی آب خروشان کوچه رها کرده
و یارای بیرون کشیدنش ندارد
و اشک ریزان به دنبال عروسک شناور برروی آب
کوچه می پیماید
من نگرانم بتو
چون دستفروشی که در نهایت شب
جز چند اسکناس چروک کم ارزش
که از صبح در دست دارد
دشتی نکرده
و بی رمق
بساط جمع می کند
و در تاریکی مبهم ته موجه بازار خلوت شهر
گم میشود
من نگرانم بتو
چون باغبانی که گلهای میوه های باغش را نظاره میکند
به صبح شب سرد بهاری
و سرمایی که تا عمق وجودش رخنه میکند
بعد از ملاقات هر شکوفه سوخته
از سردی و بی‌مهری شب بهار
من نگرانم بتو
چون نفت فروشی پیر
که پر آشوب و لنگ لنگان
آخرین خانه کوچه را در حال گاز کشی میبیند
چون چوپانی مستعصل که بردی زاتو
و بعد از جذابی سخت
نفس نفس زنان گلوی بره ی شیطان سر گله را در دهان گرگ میبیند
که از گله دور میشود
نگرانم به تو
باشم و نباشی
ببینم و دیده نشوی
بشنوم و نگویی
بخوانم و نجوابی
باشم و نباشی و نباشم
باش تاباشم
که نگرانم
سخت نگرانم
سخت سخت

اثر من..

سالهاست رفته ام

تمام شدم

نیست ام

و جز تو اثری نیست مرا

...

بعد از آن لحظه اول

دیگر جز تو هیچ چیز نیست

بخصوص من

فقط تو..

و من بی معنی ترین واژه هستیست..

...

آریو

درد من ..

دلم میخواست یکباره شده نسلی از بشر

در دنیا زندگی کند که همه

زندگی کنند

حافظ را زندگی کنند

مولانا را زندگی کنند

بایزید باشند

حلاج گردند

سعدی وار سیر و سلوک کنند

با ناصرخسرو جهانگردی کنند

چون بهزاد نقش زندگی بنگارند

و چون کمال الملک نقش تالار آئینه زندگی را بنقش مبدل کنند

میرعماد وار رمز و راز عشق را خوش بنویسند

و چون سهراب آب زندگی را گل نکنن

و گل سرخ را با شبدر یکی ببیند

دلم می‌خواهد طعم خدا را بچشند چون ملاصدرا

و نوای خدا را بنوازند چون نکیسا

و برقص آورند چون باربد به خنیاگری عشق را

دلم می‌خواهد

یکبارهم شده مردم کتاب‌ها را زندگی کنند

به زیبایی نقاشی ها نقش کنند

تار و پودشان چون قالی محکم اما در عین حال ظریف و زیبا رو باشد

دردست دیگر

هرکسی دردی دارد

درد منم هم اینست که دلم میخواست یکبار آدمها آدم زندگی می کردند

Ario

غم ما

همه ما غمی داریم بنام هجر از اصلمون

و تا این هجر به وصل وجودمون نرسه پایانی براین غم متصور نیستیم

اصل ما هم چیزی نیست جز آن بخشی از روح خداوند که در ما دمیده شد و هر لحظه که در این دنیا غرقتر بشیم

ازون اصل دور تر میشیم و هجر ما سنگین تر و غممون سختر و جانکاه تر

و از رنجش به هیچ خوشی مصنوعی توان فرار کردن نداریم

بقول جناب باباطاهر همدانی

غمم غم بی و همراز دلم غم

غمم همصحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم

مریزا بارک الله مرحبا غم

غمت

غمت هم درد و هم درمون مو بی

دل زار مرا بی خانمو بی

ز چشم مست تو هی داد و فریاد

که هرچی بر دلوم رفت آخ ازو بی

ا. ر. ی. و

...

گلی داروم میون تیغ و خاشاک

که چشمونوم ز اشکان کِی کنه پاک

به حال زار مو رحمی کو اخر

که از خون از چشم مو میجوشه در خاک

شراب هزار ساله

دردیست درد تو که هیچش افاقه نیست

ضحاک درون مرا هیچ کس کاوه نیست

اکسیر و مرهم و تریاق و صد ضماد

درمان ما با شراب هزار ساله نیست..

پختگی

گفت باورت میشه که وارد این مرحله از زندگی شدیم
که دیگه هیچی هیجان برامون نداره
و عادی از کنار خیلی چیزها که برامون قبل ترها خیلی خیلی مهم بود میگذریم.
یه نگاهی به آسمون کرد و ابرهای در گذرش و
گفت خب تو تنور روزگار پخته شدیم
لابد پختگی همینه

آریو

تو بمان


ای تمام رودها از چشم تو جاری شده 
ای تمام موج ها از یاد تو دریا شده
ای تمام تن ها از داغ تو گران شده
و تو بر تمام لب ها لبخند
و تمام چشمه ها از لطافتت خیس
و تمام چشم ها به تو روشن

و دوزخ به مهر تو جنان
ای تمام ابرها از تو باران
و تمام دشت ها از تو سبز
و تمام قلب ها به تو نبض
 و سکوت به صدای تو هوار 
ای تمام کوه ها از تو استوار

ای تمام روزها از تو گرم
 و ای تمام سخت ها ز تو نرم
ای تمام شب ها به تو آرام
ای همه راه ها به تو ختم

و ای تمام میوه ها از تو شیرین
و نیم نگاه تو بر جان ها روان
ای گوشه ی چشمت هفت آسمان

ای تمام خواب ها از تو رویا 
و ای تمام شهد ها را طعم تو گویا
ای که اشارتش می خرامد بنام عشق در دل و جان
من که برتو نیستم
تو بمان..

اریو

زاین نیز در گذرد

چه فرهادها مرده در کوه
چه شیرین ها خورده دشنه
چه مجنون ها به قبری گشته مرده 
چه بهرام ها افتاده در گور 
چه عیازها اسیرانه معشوق
چه لیلی ها شوریده مجنون

چه منصور ها رفته بر دار 
چه حاتم ها گردیده مسکین
چه خسرو ها گردیده مجنون
چه روزها که ز شب تیره تر
چه شب ها که آرامشش گشته آه
چه شمشیرها که ناحق زدن 
چه زهرها که نوش لطیفان شدن
جهان هرچه باشد گذر میشود 
گذارش. و بگذر  گذر میشود
زین نیز در گذرد

آریو

کاش آخر این سوز بهاری باشد 


نمیدانم چرا اینگونه گشتست احوال این شهر
هنوز از آستانه ی برگریز 
نگذشته چند روزی چند 

و سبزینه برگها هنوزم حاکمن بر درختان 
باغ
که ناگاه برف و سرمای جگر سوز استخوان افروز سرتا سر شهر را گرفته 
که ناگه  زمستانست و سوزش سردی بر پاست
و گرگها زوزه کنان حاکم شهرند در شب
یادش بخیر جنگل سبزی بود این شهر
که به اره ی کند پیرمردی مقبول 
کم کم ریشه خشکاند و جنگل آهن برپا
زوزه ی گرگ از آن روز یادگار مانده به شب.
و سخت زمستانی سردست 
و همه گریبانها مأمن سرهای فراز
که فرودی دارند ز سرمای خنک عصر سردستان
برفهای روی بام یخجوش شده بر شیروانی کهنه 
و تمام آبها منجمد از سوزند.
و دگر گنجشک هم
نغمه ای در طلب معشوقه ی خود نسراید در سوز
و چمن خالی ز سبزینه تنپوش خودش زرد گشته.
و دگر هیچ نفسی گرمش نیست 
و زمستان سردست 
و شبانش طولانی.
و گربه ی بازیگوش 
به خط افق شرقست خیره
و ز پیر زن مهربانی که برای نوه اش قصه ی زیبایی روز را میگوید 
خود به گوشش بشنید
که اندکی صبر کنی کودک زیبای من
سحر نزدیکست 
و به خود کز کرده و زیر لب میگوید..
کاش در اخر این شب پگاهی باشد ..

کاش آخر این سوز بهاری باشد 
اریو

مهمانی

و تو از تبار باران 
به لطافتت به خیسی 
به طراوتت به سبزی
یک شبنم مهمانم کن

آریو

الهی


الهی نیست من از هست تو هست 
الهی غیر تو دل را توان بست؟!
الهی از تو من را صد نشان هست
مگر از یاد تو یک آن توان رست
اگر تیرم زنی نازم به آن شست
اگر تیغم کشی بوسه بر آن دست
الهی جان من تنهای تنهاست
امان از بی کسی دردا از این خست
الهی آهوی دشتم به نخجیر
ز دام چشم تو کی می توان جست
مرا عشق تو و مهر تو پیوست
ازل تا به ابد جبین اینگونه درجست
الهی هرچه خواهی برسرم کن
تمنایم ز تو یک نیم نگاهست
الهی زخم  خود تازه نگه دار 
به درد تو دلم آغوش بازست
الهی هجر تو هر لحظه آهست
الهی هر نفس یاد تو یادست
الهی شور شینی در جان بینداز 
که شیدای تو شاه عاقلانست
الهی خود به حالم یک نظر کن 
که از صبح ازل چشم بر آسمانست
الهی جان بهنام را تو ساقی
به دُرد خود کنم هر لحظه سرمست

و کار تمومه


گاهی تلاش میکنی 
تلاش میکنی 
و زمانی پیش میاد یهو وایمیسی و میگی دیگه زورم نمیرسه
اون لحظه ای که خدا میادو  بغلت میکنه و کار تموم میکنه

و تو ز من به من اولاتری

و چه بسیار ز این شهر بمن خندیدن..که ز تو گفتن هیچگاه نرفت از یادم...و چه دردها به من پاشیدند که چرا غم  تو بیمار کردست مرا...و چه میدانستند که دردی ار هست زتو خیراتست...و چه میدانستند که غمی ار هست ز تو سراسر همه شادیست مرا... و چه میدانستند که تلخی شربت تو از صد شهد به من شیرینتر...و چه میدانستن که هوای کوی تو مرا ز فردوس برین اولا تر......و چه مدانستند که عشق تک حرفیست کوتاه ز مثنوی میان من و تو. و چه میدانستن شعر اگز شعر بخواهد باشد...به دو چشمان تو وامی بدهکارست ثقیل.و چه میدانستن دولت ار به من دادند زسر کوی تو من مسکینم.و چه میدانستن تو به من زمن اولاتری از هرچه بودست و نبود

انچنان

آنچنان سراسر به خود  مشغولم نموده ای 
که هیچ مفهوم تازه ای برای توضیحت نمیتوانم پیدا کنم
حق بده دیگر در کلامم 
در شعر هایم
به سادگی  بگویم
دوستت دارم

آریو

تو عبور منی..


و تو عبور منی از تمام تردید ها...
و تو استقامت من در تمام سختی ها... 
و تو شیرینی منی به وقت تلخی ها... 
و تو  روشن منی به تمام ظلمت ها... 
و تو عروج من به تمام اوفول ها... 
 و تو  بهار منی بعد از  زمستانها...
و تو منی بعد از همه ی این غیر ها
و تو اغنای منی به تمام فقرها
و تو بود منی به تمام نبود ها
و تو بسیار منی به وقت کمبود ها 
واز تو نیم نگاهی و ز من وجود ها
و از تو یک حرف و از من سرود ها

آریو

تو بمان..

ای تمام رودها از چشم تو جاری شده 
ای تمام موج ها از یاد تو دریا شده
ای تمام تن ها از داغ تو گران شده
و تو بر تمام لب ها لبخند
و تمام چشمه ها از لطافتت خیس
و تمام چشم ها به تو روشن

و دوزخ به مهر تو جنان
ای تمام ابرها از تو باران
و تمام دشت ها از تو سبز
و تمام قلب ها به تو نبض
 و سکوت به صدای تو هوار 
ای تمام کوه ها از تو استوار

ای تمام روزها از تو گرم
 و ای تمام سخت ها ز تو نرم
ای تمام شب ها به تو آرام
ای همه راه ها به تو ختم

و ای تمام میوه ها از تو شیرین
و نیم نگاه تو بر جان ها روان
ای گوشه ی چشمت هفت آسمان

ای تمام خواب ها از تو رویا 
و ای تمام شهد ها را طعم تو گویا
ای که اشارتش می خرامد بنام عشق در دل و جان
من که برتو نیستم
تو بمان..

اریو

چه آسان..

وچه  آسان تو شدی دغدغه ی دل بی دغدغه ام..
و چه لرزشها 
که ز چشمان تو در سازه ی مستحکم دل افتادست..
و تو از هر طوفان 
شدت پریشانی بیشتر به مویم دادی 
و چه نوری ز تو ساطع شده است که 
خورشید ها کورند ز تابیدن من 

دو سه بیت است تو را میچینم
در میان غزلستان وجود 
دو سه بارست تورا می خوانم 
در میان هق هقه های عمق سجود

دو سه بارست تورا میشنوم 
در میان چه چه های ناب قناری 
(و هر بار تورا میشنوم 
در میان چهچه های بلبل در هجر گل)
چند وقتیست که تو جلوه گری صبحدم
در شبنم خوش کرده به روی گلبرگ
چند روزیست تورا بیدارم
ای تمام رویا 
 و چه آرام شدی حضرت آرامم 
و ارمیدی در کنج دنج و خلوت دل
 
چه تپش ها دارد دل
از آرامش داشتنت در کنجش

و چه بیقرارم کردی 
 منی را که
 تک رهگذر کوچه ی تنگِ خیال بیخیالیم 

وه چه زیبا گفتی 
وصف شیدایی من را به خروش رودها 

یادم آمد که ز ازل  با تو قرار ها دارم 

دو قدم مانده به نور
سر پیچ احساس 
من به امید نگاهی کوتاه 
منتظرت هستم 
تا عشق..
بیا
اریو

تعریف علمی زندگی

تعریف زندگی از نظر علم من:
به تعداد لحظات عاشقی زندگی گفته میشود

اریو

حس من..


من بتو حس دارم..
حسی از جنس بلور
حسی از ناوک نور
حسی از نوع حضور  
حس من چون حس نوبهار اقاقیها کنج باغ
چون بوی خاک یک دشت خشک
بعد از نم نم باران 
حس من چون صدای غرش رودابه ها میان صخره و  دره ی  کوهستان
حس من همچون شکوه سرخی دشت شقایق ها
همچون لطافت نهال نورسته میان کنده ی خشکیده پیر
یک تماشا در نگاه اهوهای نخجیر
حسی چون برق تیغ افتاب ظهر سرد زمستان بر برفهای سفید
حس من تبلور تمام نبات های شهرست در شیرینی زندگی
و چه زیباست ناز گل شمعدانی پشت پنجره چوبی 
که حسن من تمام سبزی  باغچه های ریحان  پدربزرگست
و بازیگوشی ماهی گلی های حوض وسط حیاطست.
حس من به رنگ آسمانست و به آب شباهت دارد .
حس من به لطافت لمس گلبرگهاس در  شهدنوشی زنبورها.
حس من شبیه رقص گیسوان بید مجنونست به ساز نسیم
حس من شبیه که نه
که از خداست
حس من خداست
..ا.ر.ی..و

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


آنجا که تو باشی ز آنجا کشش آید
از نیشخند مستانه تو دل را گزش آید
در راه عشق تو چون من یکه سوارم 
بر گرده ی اسبان خرد را خمش آید

یک مرده به دم مسیحایی تو معجزه گر شد 
دم چیست نظر کن به جهش آید.
آن خون جگرها که بخوردم ز رقیبان 
امروز ببین جرعه جام لب دوست را مکش آید 
مژگان من چون دی خدنگ بود پیل افکن
امروز به نخجیر تو شکافها به زهش آید
چه تمنای تو بسیار بُدم شب و روز به سجده 
چون فزونت نشود دست راضی به کمش آید
گردن صوفی من پهن بود به دولت سجده
چون به زیر خم ابروی تو رسد به برش آید
دلخوش به عطر نرگس گلابگیر مباش
یک جمعه دگر صبر کن گلش آید .
به آن دلبر دیوانه بهنام بگویید بیاید 
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

آغوش خدا..

گاهی از همهمه ها دور شو
گاهی از هیاهو ها فرار کن
بخز به خلوت خودت 
کز کن تو گوشه ی دنج خودت 
اصلا نه 
پاشو برو تو ارتفاع 
توی نهایت ارتفاع خودت
بالای بالای وجودت
درست لبه پرتگاهت
اروم باش 
دستات باز کن
بازِ باز
چشات ببند
گز گز خنکای درونت حس کن رو گونه های دلت
نفس عمیق بکش
ریه هات و از هوای تازه خودت پر کن
موهات به نسیم احساست بسپار 
رو پنجه خیز بردار 
قد بکش تا نهایت امکانت
زمان رو به باد فراموشی بسپار 
در لحظه طلوعت
پنجه هات و باز کن و مشت مشت از خودت بردار
بدرخش از تلؤلو تیغ های طلایی خورشید سرشتت
هنگام طلوع
رها شو در خودت 
معلق
غوطه ور باش در وجودت
سبک و رها 
بی وزنی روحت و قوت ببخش
بین خودمون بمونه 
گاهی ..
یواشکی دنبال خودت بگرد 
هرچی پیدا کردی 
دور از چشم دیگران تو یه جای امن قایمش کن 
یه جای خوب 
یه جایی مث آغوش خدا
آریو بهنام

صبح بخیر

سلام
خورشید عالم من
سلام
صبخیر باران سحرگاهانم..
صبحم چه خیرست
صبحم چه خاص

صبح بخیر گفتن ات،
مثل خاک نم خورده ؛
شوق نفس کشیدن میدهد!
ریه های بیکارم را

مثل بوی خوش برگ های پاییزی
بعد از باران صبح گاهی

ممممم نفس میکشم پس تورا
آنهم عمیق

آنهم خنک مث پونه های سبز شده بر جوی نگاهت
سلام صبح زندگی من

آریو_بهنام

عمامه

عمامه ز سر فتاده و یار در بر و باده پر
عقلم مگر کم افتادس آغوش رها کنم

این گونه پرده دری مسلکم نبود

انگار قسمت افتاد دنیا ز دین جدا کنم

هر لحظه موعظه کردم که در طریق ماست 

میخانه گلستان و منبر رها کنم

اخر شدست  میسرم که در حجله عشق

مکتب مذهب  گذارمو باز بند قبا کنم

لب بر لب سیمین بری  دگر نهاده ام دوش

وقتس شیطان سنگ زنم و خدا خدا کنم

بهنام دلت خوش زاهد کذاب است و لعین

حکم پادشاهست که تبری از گدا کنم

آریو بهنام 

 

 

 

 

بلدم باش


🌻دلم می خواست کسی باشد
که مرا "بلد" باشد.
بلد بودن مهم تر از عاشق بودن
یا حتی دوست داشتن است.
کسی که تو را "بلد" باشد
با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید
 می داند کی سکوت کند
 کی دزدکی نگاهت کند
کی سرت داد بزند
و کی در اوج عصبانیت
 محکم در آغوشت بگیرد
کاش کسی باشد
که مرا "بلد" باشد.🌻🌻

زندگی کن


زندگی کن ،

برای همه آن هایی که بخشی از زندگیشان به تو تعلق دارد ...

زندگی کن برای یک نفر مثل مادرت ...

حتی اگر سخت است ، زندگی کن

فقط زنده بودن کافی نیست ، باید زندگی کنی