و من نگرانم بتو
چون مادری
به کودک بازیگوشش
گم شده در خود
در بازار شب عید
و تو چون کودک غرق در خودی و نور و شادی
و بازار و هیاهو
و نوبرانه های عید
فارغ از غم گم شدن
و نبود مادر
من نگرانم بتو
چون پدری به بی پولی. اول مهر
و لباس نداشته ی فرزندش
به سردی کم کم عصرگاهی شهریور
که پاییز را بشارت می‌دهد
و دورنگ شدن برگها را
من نگرانم بتو
چون پسرکی که بیم آن دارد
دوستش در کلاس دگری افتاده باشد
و تنهایی از پس مهرماه برنیاید
و معلم سخت گیر کلاس پنجم
من نگرانم بتو
چون دخترکی معصوم
که عروسکش را در جدی آب خروشان کوچه رها کرده
و یارای بیرون کشیدنش ندارد
و اشک ریزان به دنبال عروسک شناور برروی آب
کوچه می پیماید
من نگرانم بتو
چون دستفروشی که در نهایت شب
جز چند اسکناس چروک کم ارزش
که از صبح در دست دارد
دشتی نکرده
و بی رمق
بساط جمع می کند
و در تاریکی مبهم ته موجه بازار خلوت شهر
گم میشود
من نگرانم بتو
چون باغبانی که گلهای میوه های باغش را نظاره میکند
به صبح شب سرد بهاری
و سرمایی که تا عمق وجودش رخنه میکند
بعد از ملاقات هر شکوفه سوخته
از سردی و بی‌مهری شب بهار
من نگرانم بتو
چون نفت فروشی پیر
که پر آشوب و لنگ لنگان
آخرین خانه کوچه را در حال گاز کشی میبیند
چون چوپانی مستعصل که بردی زاتو
و بعد از جذابی سخت
نفس نفس زنان گلوی بره ی شیطان سر گله را در دهان گرگ میبیند
که از گله دور میشود
نگرانم به تو
باشم و نباشی
ببینم و دیده نشوی
بشنوم و نگویی
بخوانم و نجوابی
باشم و نباشی و نباشم
باش تاباشم
که نگرانم
سخت نگرانم
سخت سخت