دریاچه مصنوعی..

هویجوری بی دلیل  رفته بودم به یه پارک که توش یه دریاچه مصنوعی  بود
من بودم و من ..هیچکس اون قسمت پارک نبود
تو سوز و سرمای این وقت زمستون
البته انقدرا هم بی دلیل نبود
از خودم داشتم فرار میکردم و همه ی فعال اطرافم
زل رده بودم به دریاچه
حکایت ادما حکایت این دریاچست و فواره هاش و چمناش و رستورانش..
 یادمه اون روزایی که جای سوزن انداختن توش نبود و چمنش از بس ادم روش مینشست زرد و پر پوست تخمه...
یادمه فواره هاش سر به فلک میکشید و ندونسته یاداور میشد هر عروجی..افولی داره..
یادمه دور وبرش کلی برو بیا بود و ابهت ولی تا یکم سرد شد
جز خودش و خاطراتش کسی براش نموند یه رهگدر ره گم کرده جز من براش نمونده که از ناچاری بهش پناه اورده...
یادت باشه همه ما یه دریاچه ایم .. و بدیش اینه از نوع مصنوعی...
 تفریحگاه مردم.تفریحشون که تموم بشه جز پست تخمه و کچلی چم و تنهایی برامون چیزی نمی مونه تو سرمای زمستون بی کسی
اریو

حواســــم بهت بود…

این اهنگ جدید رضا صادقیو خیلی دوست دارم.
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
کنارت نبودم حواسم بهت بود
از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم
حواســـــــم بهت بود
حواســـــــم بهت بود
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
حواسم بهت بود که غمگین نباشی
که از غم نپاشی
حواســــم بهت بود که قلبت نلرزه
که اشکت نلغزه ، حواســــم بهت بود
حواســــم بهت بود…
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
چقد گریه کردم، چقد غصه خوردم
کنارت نبودم برای تو مردم
تو روزای دوری حواسم بهت بود
همیشه یه جوری حواســم بهت بود
حواســــم بهت بود
حواســــم بهت بود
ترانه سرا : محمد کاظمی

جوابیه...

ارزو میکنم...

آرزو ميكنم تو جيبت پول پيدا كني ...

آرزو ميكنم يه موزيكي كه خيلي وقته دنبالشي هيچ اسمي ازش نميدوني رو يهو يجا پيدا كني...

آرزو ميكنم وقتي دارن ازت تعريف ميكنن تو اتفاقي رد بشي بشنوي...

آرزو ميكنم انقدر بخندي بخندي كه از چشمات اشك بياد ...

آرزو ميكنم يه بويي كه باهاش خيلي خاطره خوب داري يجا به مشامت بخوره...

آرزو ميكنم وقتي حواسه ت نيست سرتو بياري بالا ببيني يكي كه دوسش داري داره خيلي عميق با يه حس مثبت و لبخند رضايت نگاهت ميكنه ...

آرزو ميكنم يه چيزي كه كوچيكه ولي فكر نميكردي حالا حالاها داشته باشيش  يا اتفاق بيافته رو بدست بياري ...

اين ارزوها كوچيكن ولي خيلي لذت بخشن.

http://danyal698.blogfa.com/منبع

برگ گل..

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند.
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس,
او هرگز نگاهم را نمی خواند....
به برگ گل نوشتم که من
او را دوست می دارم؛
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب؛
سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس،
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم ؛صبا دستم به دامانت؛
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس؛
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا،
یکی را دوست می دارم،
ولی افسوس؛

او هرگز نمی داند...

روزی..

خدایا به من ایمانی عطا کن که
نگران روزیم نباشم
درست مانند کودکی که نگران وعده بعدی غذایش نیست
زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد . . .

دوزانو

شبا با گریه میخوابم به بالش مشت میکوبم

نمی دونی چقد سخته که مجبورم بگم خوبم

هزار سال بگذره بازم تنم بوی تورو میده

دروغه هیچکسی هرگز ((تواغوشت نخوابیده))

قسمتی از اهنگ جدید گروه گربه های سیاه(black cats)

شعرش از دوست خوبم گلی گلزاری

منم به شوخی تو فیس بوکش اینو زیرش نوشتم ...

+++++++++++++++++

دو زانوم گشته بالشتم..شبا از گریه بی خوابم..
خوب میدونم چقدر سخته...که می گویم باز خوبم
دو سه شب بیش نیست من رفتم..تنت بوی هوس میده
درسته .باز راسته که غم پیشم بخوابیده (ariobehnam)

الف..

یکی پرسید تو دیگه کسی هستی...

اصلا فکر میکنی کی هستی..

لبخندی تلخ زدم و زیر لب این دوبیتی بابا زمزمه کردم..

گفتم هیچکس

++++++++

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم...چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آیو  ا...............لف قدم که در الف آمدستم

بابا طاهر

گیتار شکسته..

میرم اون گوشه ی دنیا که نباشه جز غم عشق..میزنم برات یه اهنگ که بدونن که کمه عشق
تو گیتار شکسته...تو و اون برگای پاییز..میمونه به یادگاری زیر رگبار غم عشق

حس ادامه این چرند رو نداشتم .سردرد امونمو بریده.

توبه نامه

این روزا کفران نعمت بزرگی کرده ام

از خودم بیزارم

از خود دلگیرم

شک ندارم اگر خدا مهربان نبود حق بخشش خواستن هم شرمگینم میکرد..

....

خدایا...

بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم،بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم، بابت لحظات شادی که به یادت نبودم ، بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادم، بابت هر گره که به دست خودکور شد و مقصر تو را دانستم

مرا ببخش

کمکم کن که بفهمم

تو کنار منی نه روبروی من

......

خدایا این کفران نعمت این روزهایم را ببخش

خدایا این کفرگوییای این شبانم را ببخش

اریو توبه خواهد کرد از خود او را ببخش

خدایا اندراین ظلمت شب ..روزگارانم شدی..

نور  بودن ..کور گشتن هایم ببخش

شب به نیمه میرسد هر لحظه در عمق دلم..

ای خدا تا سحرگاه نزدیکست ...سیاهی هایم ببخش

یا ستار و یا غفار..

اریو بهنام...

 

کممممممممک

تو نیستی و بازم دلم انگار بهانه وار شده

هیچکس بهش محل نذاشت..

تنهای تنها دار شده

ملکش شده تنهایی و همدم نداره جز  خدا

اونم که قربونش برم انگار که ...

استغفرالله دارم باز میرم بسوی کفر

خدایا کمکم کن که دارم کم کم کمت میارم ...

 

کممممممممک

درد دل با باران..

کسی خونه نیست و تنهام عین بیشتر شبهام..

الان داره بارون میاد و من کنار پنجره اهنیه قدیمی

که یه نسیم خنک از درز شکاف شیشه هاش  به صورت بر افروختم میخوره و ارامش عجیبی دارم

زیر لب زمزمه میکنم :

باران کمی اهسته تر

اینجا کسی در خانه نیست

من هستمو..

تنهاییو..

دردی که اسمش زندگیس

اریو بهنام

ادمی را ادمیت لازمست

نمی دونم این نظر من درسته یا نه..ولی این اعتقاد رو یه جورایی دارم که:

یکی در مشرق زمین متولد میشه، یکی در مغرب؛
 یکی چنین تاریخی داشته، دیگری چنان تاریخی؛
 تو گوش یکی اذان میخونن، یکی دیگه را غسل تعمید میدن؛
یکی گاو را پرستش میکنه، یکی خدای یکتا را؛
 یکی خدا ناباور یا دین ستیز میشه، یکی مبلّغ دینی؛
 یکی گیاهخوار میشه، یکی همه چیزخوار حتی جانورِ خام؛
 یکی حتی در تاریکی هم از عریان شدن پیش همسرش راحت نیست، یکی تفریحش در ساحل لختی هاست؛
 برای یکی تصور رابطه با همجنس چندش آوره، یکی از وقتی یادش میاد در خودش تمایل به همجنس داشته؛
 یکی اگه پاش روی حشره ای بره شب خوابش نمیبره، یکی قاتل زنجیره ای میشه؛
 یکی حمّال میشه، یکی دانشمند؛
 یکی به رایگان برای صلح تلاش میکنه، یکی با جنگ افروزی میلیاردر میشه؛
 یکی از جهل دیگران خرسند میشه، یکی با علم پراکنی راضی؛
 یکی . . . ، یکی . . . ؛

 میشه به نوشتن این فهرست، تا آخرین روز زندگی ادامه داد. میشه تفاوتهای نامحدود آدمها را برشمرد.
من اینجا به دنیا اومدم، والدینم اینها بودن، دین و تربیتم این بوده، چنین مطالعه ای داشتم، با این دوستان رفاقت کردم،
 کشورم چنین قوانینی داشته، عرف جامعه ام بدینسان بوده، این پوشش و رفتار برایم پسندیده شده،
با این تفریحات لذت برم، حتی دستگاه گوارش من به این خوراکها عادت کرده، . . . .
 بعلاوۀ همۀ اینها، ژنهای من شامل چنین صفات وراثتی شدند. درمجموع، اینها میشن پیشینۀ من.
اما اگر اونجا به دنیا اومده بودم، همۀ "اینها"، میشد "اونها"؛ و پیشینۀ من متفاوت میشد. خوبه که گاهی خودمونو به
جای دیگری بذاریم، جای اون یکی. تحمّل رفتار دیگران برامون آسون میشه، و درک رفتار دیگران قابل هضم.
خودشناسی به همین ساده گیست.

ادمی را ادمیت لازمست

اریو..

برگرد..

دیگه توانی برا نوشتن ندارم

حرف بسیار و دل و دماغ کم.

انگار قلم هم با من قهره..

خجالت میکشم از دفتر

هیچ جوهری راضی نیست خودشو خرج خزعبلات من کنه..

دلم برای دفترهای قبلیم میسوزه

که رو سیاه چرت نوشته های من شدن

نور برام تاریک شده از هر سیاهی تار تر

گرمای هیچ اتیشی دیگه سرمای نبودنت رو گرم نمیکنه..

و عطر هیچ گلی  عطر تنت رو..

انگار ستاره های من قوت از برق چشمات میگرفت که الان سوت وکور شدن و بی فروغ

برگرد بر من که سرمای زمستان خجل شده از سردی دستانت

برگرد بر من

برگرد..

اریو

هیچ از هیچ

نمی دونم براتون اتفاق افتاده

که حتما اتفاق افتاده

به گذشته ها فکر کنید

یا اینکه به عمر تون

و این دنیای عجیب غریب

انگار این خاصیت دنیاس
که اولا گذارس
و ثانیا جوری میگذره که گذرش رو ادم حس نمیکنه
اهسته و پیوسته
 و بعدش یه مشت خاطره
 و شاید حسرتها و... خوشحالی ها

 و بعدش همون لحظه که داری به گذشته ها فکر منیکنی و ناخوداگاه اشک یا لبخندی بر لب

میفهمی همون لحظه هم خودش تموم شد و روز تمومو...شب پایان..هرلحظه انگار  همون لحظه معنی داره و لحظه بعد جز یه خاطره هیچ از هیچ

و خوبیه دنیا به اینه انگار که اگه نگذره ...

اریو بهنام

زندان

یادمش بخیر

دوران سربازی

تحویل متهم

روزی مردی را به زندان تحویل دادم

سرشاد بود و خندان

و من متعجب از این خنده

مرد زندانی می خندید،

 شاید به زندانی بودن خویش،

یا شاید به آزادى من،

 راستی زندان کدام سوى میله هاست ؟!!!

اریو بهنام

کوه...دشت

کوه بلند ..
دشت پست..
فراز ..نشیب
بالا ..پایین
حکایت این روزهایم چنین است
در جدال بالا و پایین
کوه در من هزاران
دشت در من فراوان
هر لحظه به بالای کوهی و لحظه بعد در فرود دشتی
باد فرمانروای کوهستان
افتاب حکمران بیابان
خشک
سبز
گرم
سرد
هر لحظه رنگی و نوعی
و ثبات موج میزند در این  فلات
چه دلم میخواهد به بالای این کوه رفتن
و نظاره گر بیابان بودن
عجب بالا و پایین داره دنیا
هرچه دلم میخواهد  از بالا باید ببینم...
میخواهد به قله رسم اما..
میبینم جز به قدم زدن در دامنه به هیچ نوع بالا رفتن معنا ندارد
گام...به گام
قدم به قدم بالا میروم
هر لحظه که به قله نزدیک تر میشوم شیب بیشتر
خستگی بیشتر
و توان کمتر
عرق ریزانیست این لحظه
ارام ارام
بالا ..بالاتر
نفس..نفس...نفس
نفس ها تند تر..
کوتاه تر
زانوهایم هر لحظه توانشان کمتر
و امید به رسیدن به قله بیشتر
طاقت ..
صبر
امید
باید امیدوار بود...
وگرنه فتح بی معناس
به اوج فکر کردن
به هدف و بلند پروازانه دیدن
عقاب گون شدن
و در انتها فاتح شدن
شیب بیشتر میشود
و نای من کمتر
گاه صخره ای شگرف رخ مینماید
و طنازی میکند و
قدرت می نماید
و انهم با ان ابهت ضعف می نمایاند در برابر امیدو و اراده
و طی میشود
و بلاخره قله..
فتح میشود
و خورشید نزدیکتر
و در دستانم جای میگیرد
به اطراف نگاهی میکنم
دشت..در چنگال منست
کوه تسلیم اراده
ولی یک نکته
میبینم کوه فرودی هم دارد
همانجا که بالا می ایم
و به راس میرسم
همان لحظه فرود اغاز میشود
به اطراف مینگرم
جز سنگ و صخره در این بالا نمی بینم
 و چندتایی خار و گون
انگار قله جای خار و گونست و زندگی سخت
باد میشکافد موهایم را
و افتاب و عطش بی ابی
یادم می اید اب  تمام کرده ام
به دنبال اب میروم
و در اوج و قله از سبزی و طراوت اب  مبرا
و زیر پا مینگرم در دشت
سبز..
زیبا
با طراوت
یاد بلبلان دشت
گلهای شاداب
 و رودخانه جاری
پس قله محل گذرست و
دشت محل نمو
و به دشت برگشتن می نمایم اهنگ
و ارام ارام برگشتن
و شکوه دشت را به نظاره نشستن در این فرود
اریو بهنام

قناعت

اهههههههههه انقدر مشقولیات فکری دارم که حس نوشتن ندارم با اینکهخیلی مشتاق نوشتنم فقط یادت نره

تمام تو سهم منه

                   به کم قانع ام نکن

 

ساحل..

شب
بوی نم
خنکای نسیم
صدای موج
لب ساحل
توی تاریکی محض
سو سوی یک چراغ در دور دست
پای برهنه
روی ماسه های نم دار
چشم بسته
چه فرقی داره وقتی
وقتی سیاهی همه جا حکم داره
دستات توی دستم
شونه به شونه
تو از اب میترسی
من لب مرز اب و ساحل
طعم بودنت بی حد شیرین
ترس رفتنت بی حد تلخ
اشکهام نمی بینی...خدا رو شکر تاریکه
بغضم توی موج شکسته شد باز
و یه نگاه به روشنی چشمای نازت
همه نفسم جمع میشه و یک جمله میشه
...دوستت دارم...
تکرار مکرر..
سردی نیمکت چوبی
کنار گلهای سرخ لب ساحل
توی پارکی پر پارک ممنوع و ایست ها
من نشسته..
تو نشسته
کنج این نیمکت تنها..
سر رو شونت
دست تو دستات
از خدا هیچی نمیخوام
تو منی ..منم شدم تو
دیگه تنها شدنم شده فسانه
پارک را پارک
پاک در پاک
رو یک تاب فلزی
جیر جیر خشکی لولا
نفسم گم شده در تو
چشم در چشم و نفس حبس
اوج میگریه باز تاب
تب و تابم میکنه ناب
دست در دست و لب رو لب
همه چی شده همین خواب
بتو گشته مبتلا من
بتو گشته مبتلا من
شب به نیمه باز رسیده
رو بروت روی یه نیمکت
دست زیر چونه و چشم محو تماشا
بمن میگی اینجوری نگاه ...ممنوع
و منم متخلفترین شهروند نگاهت
دست در دست و چشم در چشم
لب رو لب و ذوب در هم
ذوب در هم..
 

من تو را آسان نياوردم به دست..

این اهنگ  گلپا رو خیلی دوست داشتم از بچگی....متنش و اهنگش اونم با صدای گلپا هارمونی خاصی از احساس بهم میداده..

+++++++++++++++++++++

ای از عشق پاک من هميشه مست، من تو را آسان نياوردم به دست

من تو را آسان نياوردم به دست

 

بارها اين کودک احساس من، زير باران های اشک من نشست

من تو را آسان نياوردم به دست

 

در دل آتش نشستن، کار آسانی نبود، راه  را  بر اشک بستن، کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان، بارها در خود شکستن، کار آسانی نبود

 

بارها اين دل به جرم عاشقی، زير سنگينی  بار غم شکست

من تو را آسان نياوردم به دست

 

در به دست آوردنت، بردباری ها شده، بیقراری ها شده، شب زنده داری ها شده

در به دست آوردنت، پايداری ها شده، با ظلم و جور روزگار، سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من هميشه مست، من تو را آسان نياوردم به دست

من تو را آسان نياوردم به دست

 

بارها اين کودک احساس من، زير باران های اشک من نشست

من تو را آسان نياوردم به دست

انطباق..

فکر میکنم،
 به زندگی...
مسیرش...
با تو ،
 کاش موازی هم نباشیم
 متقاطع هم نه ،
 که به هم رسیم
 و از هم رد شویم
 منطبق باشیم
 که با هم باشیم

میخوای بدونی چه حالیم الان؟

حال یه گدا دارم در یه طلا فروشی

دست به اسمون گرفته و ملتمس و زجه زنان..

 نگاه در نگاه رهگذران

و همه در حال نگه به ویترین زرین و رفت و امد به مغازه

میلیون میلیون میخرن و یه پاپاسی این مفلس رو مهمون نمیکنن محض خدا

فقط محض دلشون بهتر بگم محض غروروشون..

 طلا فروش قصه هرچی بگه کسی جیک نمیزنه

حس یه قایقران که میترسه کشتی لهش کنه و دست و پا میزنه نزدیکش نشه

حس یه جوجه گرسنه افتاده از درخت

که زجه زنان مادرش رو صدا میزنه و غافل از اینه که مادرش شکار عقاب شده

حس یه ماهی که خواست به دریا برسه..از تنگش پریده بیرون و نمی دونست دریا یه قدم اون طرف تره و این یه وجب بیشتر قدرت خیز نداره..

الان دست و پا میزنه تو ساحل و مرگش نزدیک..

حس یه جوونه سبزه عید ..که از ظرف به بیرون افتاده..

همه در رشد و این در مرگ متلاطم گشته..

حس یه ژاله صبح..

که دلش دلهره طلوع خورشید داره..

حس یه اریو که به بهنامش خیانت کرده

اریو بهنام..

گمشدگان

انگار روز به روز بدتر باید بشه حال و روزم

بیریخت تر از دیروز

پریروز رفتم بیرون

برگشتم خونه دیدم معدود پس اندازم  که از بانک گرفتم و خجالت میکشم رقمشو بگم نیست تو جیبم

نتونستم برای خونه خرید کنم

دزد یا گم ../

فرق نمیکنه

فهمیدم خدا داره خب حال میکنه باهام

خوشش میاد انگار

از سرافکندگیم..

از خجالتم..

امروز کل خونه رو دنبال مدرکم گشتم برای یه کار اداری

اب شده رفته تو زمین

دارم شک میکنم اطرافم یه جنی چیزی هست

نمی دونم شاید که نه حتما باز شیطون داره میره تو جلدم

استغفرالله

اعوذ با لله

خدایا کمکم کن این اوضاع و احوال درست یشه و به خیر ختم

امین

اندکی صبر..

امروز روز عجیبی بود
نمی دونم شایدم برای من اینجوری بود
اخه روز روزه...همون خورشید..همون ظهر..همون غروب
ولی برای من خاص بود
صبحش ناامید ترین کسی که میشناختم خودم بودم
باید یه کار بزرگ میکردم
بزرگترین کاری که تو تمام عمرم براش لحظه شماری میکردم
هیچ کس نخواهد فهمید چه کشیدم و چه گذشت برمن امروز
جز خدای من
صبح به ظهر رسید و ظهر به عصر نزدیک
انگار اسمونم باهام لج کرده بود
گفتم دمت گرم اینه رسمش
و رسمشو اصلا نمی دونستم چی بود
خود خوری ....و بازهم خود خوری
و بی حاصل
روز حسرت
روز همه باد گذر های عجیب بر من
و بازهم حسرت و باز خود خوری
نمی دونم چی شد...
حسابمو برای هزارمین بار چک کردم
قراربود بیاد و بهم امید بده و
هر سری همون بود عددی بی مقدار
عین بی ارزشی دنیایی که تنهام گذاشته بود
و باز هم خدا...خدا
و معجزه
نمی دونم چی به چیه
یهو اومد و جور شد
الله اعلم
لباس پوشیدم و رفتم
و خریدم
و الان خیالم راحت
خریدم همه ارزوهامو
خریدم همه بیکسی  هامو
خریدم و تموم شد
و شکر خوش مرام روزگاران

اندکی صبر سحر نزدیکست
++++++++++++
اریو بهنام

تو امدی و من   رفتم..

هر کس کشوری دارد

هرکس به خاکی دل بستگی دارد

هر کس هوایی جایی را دوست دارد

هرکس کسی دارد

اما نمی دانی که کشورم تویی

خاک تورا هوس کرده ام

 

هوای تورا نفس میخواهم بکشم

کسم توباشی

و نیستی

نبودنت نه شکایت میاورد و نه غم

دیگر چیزی نماندس  که غم هم از دستم کلافه شود

فراری شده از من

من ماندم و خدای من

نه کسی هست ....نه حتی خاطره ای

تنهایی هم با من غریبی میکند

فراری شدن انگار و رفیق غم

من مانده ام و یک اتاق پر از ازدحام و یک سکوت خفه در حلقم

گنگ ترین لحظه هایم شلوغیست که تو در بین ان نیستی

اتاقمان گوشه هم نداره که در کنجش کز کنم

مملو از ناچیزهای به درد نخور

متکایم دیگر جای خیس شدن ندارد

راستش خجالت میکشم ازش

زانوهایم دیگر حوصله اغوشم راندارن

اروزی یک هق هق به دلم ماندس مدتها

خنده که در قاموسم جایی دیگر ندارد انگار

من ماندم یک سکوت شلوغ در گلو

نمی دانم کجایی و به چکار مشغول

نمی دانم با که هستی و به چه مشغول

نمی خواهمم بدانم

فرقی نمیکند که باشد و کجا باشد و با چه مشغول

مهم این است که نه با منی و نه در منی و نه به من مشغول

یاد روزی می افتم  که نبودنت را اغاز کردم

باروش سخت بود ولی نبودی

دقیق یادمست

همان لحظه ای بود که اولین نگاهت دلم بربود

 واولین کلامت کلامم را خشک کرد

خوب میدانستم این اغاز نبودنت است

و دیگر نبودی ازآن لحظه

تو ظهور کردی و افول

همیشه هر طلوعی به غروبی می انجامد

سحر می اید و شب میرود

افتاب می اید و سحر میرود

افتاب میرود و شب در میاید

تا بوده همین بوده

تو امدی و من رفتم

تو امدی و من   رفتم..

اریو بهنام

کوه..

دیشب باز با خودم خلوت کرده بودم یاد یه وقتی افتادم که خیلی خیلی کم اورده بودم از همه نظر

 پشت خونمون یه کوه بلنده که کل شهر در دامنه اون بنا شده

 گاهی که خیلی کم میارم میرم سمتش و از شهر دور میشم

 و هر چند دقیقه برمیگردم و به شهر نگاه میکنم

 خونه ها کوچیک تر میشه چه برسه به ادمایی که دیگه دیده نمیشه

 یکم که بالاتر میرم کوچه ها محو میشه جز یه خط کوتاه ازش چیزی نمیمونه

 و وقتی به بالاش میرسم بعد 2-3 ساعت..دیگه خیابونا هم شده یه خط باریک و کوتاه...

 کل شهر رو از وسط سوراخ  یه وسط دوتا انگشتام نگاه میکنم و باخودم ارامش رو لمس میکنم

 و بعد یه نگاهی به دورتا دروم میندازم

 سکوت و یه صدای باد ارامش بخش

 و رقص خار علفهای روی کوه

 و ارامش و پایداری که کوه داره و اهمیتی به اون همه هیاهوی مردم توی دامنش نمیده و سرش به اسمونه

 اسمون

 اسمون

 و گاهی تا غروب افتاب اونجا میمونم

 رنگ خوردشیدش یکم فرق داره انگار

 زرد تره...روشن تر با اینکه داره محو میشه...ولی یه چیزی رو خوب توش میبینم...که هزار هزار تا ادم عین من توی این کوه اومدن و الان نیستن ولی اون هست...

 کوه بودن خیلی خوبه....چون باقی میمونی انگار

 ولی

 بخودم که میام میبینم اگه نگاهش به اسمون نباشه اینم هیچی نیست یه تل خاکه بزرگه

 سرمو به اسمون میکنم و دلم به اسمون اروم میشه

یهو بخودم اومدم و گفتم چته دیونه شدی

منکه فکنم دیونه شدی پسر

یه صدایی تو وجودم پیچید گفت :مهم نیست

 منم نظرت رو نخواستم

  یکی از دیونگیامو گفتم به خودم

وقتی بخودم اومدم دیدم صبح شده

اریو بهنام

سه رفیق..

: امشب باز من و تنهایی باهم تنهاییم
چه رفیق با معرفتی است این تنهایی
دلم ک میگیرد درآعوشش میکشد مرا
باتمام وجودش لمسم میکند
چشمهایم را بسته ام تا نبینمش
باهر نوازشش لبخندی میزند به من
به آرامی نجوا میکند من هستم
امشب من نیز دل به او خواهم داد
امشب اشک هایم نیز مارا یاری می دهند
من و اشک و تنهایی
سه رفیق جداناشدنی

دلم باز بهونتو گرفته
با هیچی نمیتونم سرگرمش کنم تا فراموشت کنه
دلم بغل میخواد
هرچی بهش میگم یکم بزرگ شو یکم عاقل شو میخنده و

 میگه مگه عاقلی به بزرگیه؟اگه این حال من بچگیه من این حال و دوست دارم
میخوام بیخیال دلم بشم بیخیال
چشامو بستم الان خوابم میبره
صورتت جلو چشممه اون لبخند همیشگیت چقدر دلتنگت هستم

بهار..

حس میکنم داخلم دشتی شده بعد یه زمستون سرد

سرمای زمستون گلهای وجودمو خوشرنگتر کرده و پرورده

حس میکنم کرمهای چندش اوری که در وجودم ووول میخوردن ...

ومایه عذابم بودن ومنو میخوردن

همه از پیله در اومدن و
پروانه شدن
شاخه های خشک و بیریخت نگاهم جونه زده و
چشمه خشک شده چشمام به جوشش
حرف حرف بهاره
و باور دارم بهار بدون رعد و برق و بارون و سرما زدگی غنچه ها بی معنیه
پس فراموش نمیکنم که
صدای پای آب اگر به سنگها و صخره ها برخورد نکنه زیبا نمیشه
بهارم مبارک
ولی هنوز سرمای زمستون تو تنمه تا مدتها

و یاد سرمای رفتنت تا همیشه شاخه ای از نگاهمو خشک کرد و بی بارش گذاشت
بیادتم روزاهای سرد زمستان
تا بهار را با تمام وجود لمس کنم

اریو بهنام

دنـیـــای پـسـرا

دنـیـــای پـسـرا

پـُر از پـیـراهـن و شـلـوار

پـُر از کـتـونـی و کـالـج و ادکلن...

پـُر از قـرار بـا رفـیـقـاشـون

تـلـفـنـهـای 1 دیـقـه ای بـا مـوضـوع چـی کـاره ای داداش بـریـم بـچـرخـیـم؟!؟!

... سـیـگـار کـشـیـدن هـای نـصـف شـب جـلـوی پـنـجـره ی اتـاق

یـه یـادگـاری . . .

حـرفـی در کـار نـیـسـت قـولـی وجـود نـداره هـمـه تـو دل خـودش مـیـمـونـه . . .

آهـنـگ گـوش دادنـای نـصـف شـب تـو اتـوبـانـا . . .

دوش گـرفـتـن هـای 5 دیـقـه ای

1000 بـار ایـن جـمـلـه رو تـکرار کـردن : بـه مـا نـمـیـخـوری آخـه . . .

كـلـمـه هـای رمـزی كـه فـقـط خـودشـون مـعـنـیـشـو مـیـدونـن

رازایـی كـه فـقـط خـودشـون ازشـون خـبـر دارن

گـپـای 4 - 5 نـفـره دورِ مـیـز بـا نـسـکـافـه یـا رو یـه تـخـت بـا قـلـیـون ، مـسخره كردن

همدیگه به شـوخـی . . . گـاهـی بـحـث هـای جـدی دربـاره ی آیـنـده و کـار

دنـیـای پِسَـــرا پُرِ از غُصه هایِ یواشَکی ...

دلجیب..

چه رابطه جالبی پیدا شده بین دل و جیبم

هر گاه دلم پره..جیبم خالی

هرگاه جیبم پر...دل خالی

اریو بهنام

 

غم یار..

نمی دونم چی شد اینو دارم مینویسم..

دوستان محدودی که بازدید میکنن از این خراب اباد بنده.. 

که خیلیشون اتفاقی میبینن مطالب  این اشفته بازار رو

نظر دادن جدیداغمگین مینویسی ...نمی دونم معنی غم برای دوستان چیه...

نمی دونم شادی از نظرشون چیه..الله اعلم

ولی اریو یه غم داره که به هزار شادی نمیدش

به قول همشهری عزیزم:


سه درد آمو بجانم هر سه یکبار....  غریبی و اسیری و غم یار
غریــــبی و اســــــــیری چاره دیره... غم یار و غم یار و غم یار

حالا این یار کیه باز جای حرف داره برای دوستان...ولی من باهاش طی کردم خودش خبر داره کیه.

از نظر منم اینا غم نامه نیست و عشق بازیه...حالا کی غم برداشت کنه کی شادیش با خودش..

حسیه که میاد و میره و باور کنید خودمم نمیخونمش ..شاید بخونمش منم نظرم با شما یکسان باشه..الله اعلم

خلاصه هرکس دید با این جملات غمی میاد سراغش بهش تبریک میگم و یه جورایی تسلیت ...

تبریک که هم حسیم و تسلیت که جز خودش تسکینی براش نیست

یا حق

بد شو..

گلکم ..حس شعر دارم ولی نمیخوام چیزی بنویسم تو این لحظه ..میخوام بهش گوش ندم...دیگه باید کم کم از این احساس برم بیرون خشن بشم ..عین همه ادمای اطرافم...حتی بزورم .شده ..میدونم سخته برام ولی باید برم.و تغییر..
باید بد شد تا بد ندید انگار..

اریو روزای اخرته ها حواست رو جمع کن ادم بشی

دعوت نامه..

عشقت همانقدر که بزرگم می‌‌کند و شاد و امید وار ..

همانقدر هم تحقیرم می‌‌کند و مایوس و غمگین..

و این تحقیر را دوست دارم که بزرگم میکند بزرگتر از بلندترین کوهای و عمیق ترین دریاها..

 یک روز خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین..

 یک روز بی‌ ثبات بی‌ اراده بلاتکلیف می‌‌شوم ..

 واین بلاتکلیفی را دوست دارم...و مستانه عشق بازی..

یک روز عاشقِ شاعر ..

شعرهایش را با دل و جان میخوانم و با انکه نمیفهممش باز لذت میبرم..

یک روز شاعرِ عاشق..

شعر هایم را حتی نمیخوانم ولی میگویم..

 یک روز بیزار از هر چه حرفِ قشنگ..

 بی‌ کلام‌ترین می‌‌شوم ..

یاد مرگدگان قبرستان می افتم ..

و  باز لذت از این مردگی در زندگانی

تو با منی ..

اما نیستی

در منی و برون از من نیستی..

خاطراتت با من..

لحظاتم را تسخیر کرده ای

اما نیستی...

شاید هم عیب از من است و تو را نمی بینم

باید جور دیگر بینم انگار ..

اری باید با عینک اشک نگاهت کنم

چشمانم کویرست و سراب زیاد میبیند

باران اشک لازم دارم...

 تمام این دنیا با من است ..

تو با منی..

تو درمنی..

عجیب در کنارِ تو تنها و تنهاتر و تنهاترین میشوم..

و همه دنیا با من..

 و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است...

 هر روز ، بیش از روزِ پیش از این زندگی‌ سیر می‌‌شوم ..

خدایا منتظرما..

توکه برعکس ما فراموشکار نیستی

 دعوت نامه فراموش نشه

منم دعوت  کن..

......

آریو بهنام

 

گربه ام را دیدم..

امشب خواب رفتم..
بعد از مدتها
که خواب با من قهر کرده بود..
و چه مبارک خوابی
گربه ام را دیدم
گربه بچه بازی گوشم
که خیالم را ساخت
که مرا در خود باخت
یادش بادا گرامی ...بادا
سبز چشم و نرم پوست تیز دندان
و زمانی را
که با موش زمان بازی داشت
و چه راحت میدوید و پنچول به او می انداخت
و چو توپی در پس چنگالش نرم
به درو دیوارش می کوبید
و زمان بود ضعیف
روزگار هم با او
چه توانا بود ..ملوسک پیشیه روح من ای وای بر من
و چه راحت بودش
خیز برداشتن از هر دیوار
همه وقتش بالای درخت شادی
گه گاه  قیلوله به زیر سایه
و تمام کوچه زمن عاصی بود
یاد ان روز که گنجشک تو در آن سوی جوی
دانه بر میچید و شادی سر میدادش
و من به طمع داشتن ان بالها
به پرش افتادم
و ندانستم که
جوی آب است و مرا مادر از آب
منع کردس که با من کین است
و چه جوبی بودا
سرد و تند و پر آب
 و مرا باخود برد
چشم بر دانه برچیدن تو داشت هنوز
مادرش را فریاد
آب میرود  و مرا خواب گران پایان شد
و به یادت امشب
باز به گرداب نهری دیگر
خیس شدست چشمانم
و نه تو هستی و نه پرهایت
و نه دوسه گندم که کنم نذر کبوتر هایت
خواب ...خواب خواب...باز مرا میدزد
این سوالیست که من ز من دارد امشب
بخودم برگشتم
و
آب میرود و مرا خواب گران آخر شد...

آریو بهنام

دار..

این اخرین دیدار سحریست

یادت باشد که سحرگاه بدارم زده ای

و چه خنک نسیمی بر اویزانیم خواهد وزید

بوی مرگ میدهد و رهایی

رو به خورشیدم دار کنید

که نور مرا در خود برد بالا

و دستانم نبندید که دنیا عمری بست دستانم

و چشمانم باز گذارید که بر هر نبودنت چشم باید میبستم و منتظر

همه روز بر دارم گذارید و غروب برمن نماز گذارید بعد مرگ خورشید

که مرگم انصاف  را از هرچه قاضیست برد و  هر منصور بی ابرو

باد را برمن مباح کنید وبالاترم ببرید

تا یادم بماند بالا بودم و بزیرم کشیدی

بر جاده ای یه سویه دارم بپا کن و  مرا به فردا نشانه رو

که برگشتی نداشتم هیچ و هرچه بود فردا بود

کفنم را ژولیده لباس تنم بگذار بماند
که تن ارای من نه لباسست و نه این قبا
طناب ز گردنم باز مکن و از خاک بیرون نه
که این راهست بر هر گمشده در تاریخ
زیر پایم کودی گو زند به لعب
که گنهی ..جهنمی ...بهشتی بر گردنش نباشد فردا

سحر اخر را بوی عشق می بینم
وسلام

بیاد کسی که ناحق مرگ را در اغوشش نهادن
خدایش بیامرزد
آریو بهنام

خدا...علی..

هرکس از خدا  و علی  برداشتی داره

از خدا و علی برای من همین چند جمله بس

++++++++++++++مولای یا مولای ...+++++++++++++

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْمَوْلی وَ اَنَا الْعَبْدُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ الاَّ الْمَوْلی

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْمالِکُ وَ اَنَا الْمَمْلُوکُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکَ الاَّ الْمالِکُ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْعَزیزُ وَ اَنَا الذَّلیلُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلَ الاَّ الْعَزیزُ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْخالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ الاَّ الْخالِقُ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْعَظیمُ وَ اَنَا الْحَقیرُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَ الاَّ الْعَظیمُ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْقَوِیُّ وَ اَنَا الْضَعیفُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْضَعیفَ الاَّ الْقَوِیُّ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْغَنِیُّ وَ اَنَا الْفَقیرُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ الاَّ الْغَنِیُّ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْباقی وَ اَنَا الْفانی ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفانِیَ الاَّ الْباقی

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْهادی وَ اَنَا الْضّالُّ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْضّالَّ الاَّ الْهادی

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْرّحْمنُ وَ اَنَا الْمَرْحُومُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْحُومَ الاَّ الْرَّحْمنُ

 

مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْرَّبُ وَ اَنَا الْمَرْبُوبُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ الاَّ الْرَّبُ

 

تندیس

 

خيلي وقتا اين جمله ناراحتيامو تسكين ميداد:

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد ؛ از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است..

و با خود ميگفتم بلاخره تنديسي از خود بنا خواهم ساعت ماندگار

اما ..

ديروز به موزه ي خاطراتم رفتم

مجلل نبود و دلربا

تكرار در تكرار كوتاهي از گـــِـــلينه هاي نيم شكسته

و يادي از ان تنديس كردم و بسراغش رفتم

ناگاه كودكاني ديدم كه در پستوي نمناك و نيم تاريك  اتاقك مخروبه اي از موزه

در حال سوار شدن بر تنديس بودند

نعرزنان به مسول موزه خود رساندم..

اين چه كارست بر تنديس

لبخندي زد و گفت

هر تنديس نشانه بها نيست و هر موزه ارزشمند

تو تنديسي از حماقت مردماني و اين موزه پالان گاه استران

خود بخود شايد تنديسي مرمرين ساخته اي و پر زحمت

ليك

تا تورا سالها نگذرد و مردماني كه دركت

به پستوي حماقت باقي

تو به انها وصلي

اين مردمان ني ز تو اند

بازا و به ان دخمه رو و كودك بين

كه به فردا تورا چشم گيرد

 

تو به ان تعلق داري

كه سوار بر تو

آيننده ببيند و دركت باشد

اريو بهنام

 

 

 

یلدا در من..

هوا گرگ ميشت در من

نه شبست و نه روز

و تقويم يادم نيست

ولي سوز بمن ياد اور ميشود

زمستانست

شايد شب يلداييست

نمي دانم

شايد امشب بلندست و فردا تولد خورشيد

شايدم فردا يلدايي مكررست

به عقب مينگرد در اين باد

سوز ميايد باز در چسمانم و ميسوزاند..

خيسيه يخ زده اي بر پلكم..

جای پایم هنوز خالیست ...

 روی برف

در پياده رويي خسته..

ياد باد آن نيكت سرد...

و تمناي نشستن بر آن

و به هم چسبيدن ...در كنار باران

جای پایم هنوز خالیست ...

 روی برف

 

 نمی دانم برف نمی بارد

 

 یا انقدر دلم سردس امشب باز

که یخ زد در امتداد من

 

 و دیگر کس به این کوره راه سرد پای نزاشت

جز غم..

اريو بهنام

بهشت...جهنم...

شاید بیای اینو بعد مدتها بخونی
 
وقتی که شاید من نباشم
خدا داند...
هرچند مدتها نیستم برایت
اما نبودنی از جنس دیگر
اما ...
 
یادش بخیر اون باری رو که اینو گفتی:
 
"""""صبرت که تمام شد نرو.....
معرفت تازه از آن لحظه آغاز می شود........"""""
 
و من گفتم حرف قشنگی بود
وتو گفتی حرف نیست ..
یه کم نگاه کن دارم عمل میکنم..
 و الان میبینم حرفت را عملی کردی و رفتی
تنها چیزی که هیچ وقت ازت انتظار نمی رفت
تنهایم گذاشتی در این جهنم
بهشت بدون من مبارکت باشد
بهشت نبودنم..
/////////////////
اریو بهنام

 

دوست داشتن تو ..

تو را خودم چشم زدم، ..

بس که نوشتمت میان شعرهام ....

بی آن که اسفند بچرخانم دور واژه ها، ..

تو را خودم چشم زدم می دانم...

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم...

 بلد نیستم حرف دلم را نگویم ..

حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت ...

بلد نیستم نخندم ...

وقتی باتوم ....حتی اخم کنم ....

وقتی ناراحتم ...

من هیچ کار مهمی را بلد نیستم ...

جز دوست داشتن تو ..

جز دوست داشتن تو ...

عشق مجازی ..

مدتهاســــــــــت که مجازی میخندیم

مجازی شـــــــــــــــادیم

مجازی عاشــــــــــــــــق می شویم

مجازی همدیگـــــــر را دلداری میدیم

امــــــــــــــــــــا

... واقـــــــــــــــــــــــــعی تنهاییم

واقعی درد میکشـــــــــــــــــــــــیم

وقتی از عشقهای مجازی لطمه میبینیم...!!!!

سیلاب

گاهی تو بارون یادم کن که یادت بارونیم میکنه گاهی

نمی دونی چه سنگینه که من میگی در نگاه من

که دوستش دارم و عشقست ..توی  غفلت ..تو نا گاهی

همش در تو شدس تکثیر و من در این همه تشویش

تو می دونی که بی یادت شدم بیمار شدم شدم زار و شدم درویش

در این ترس و در این تاریکی و در این تکرار بیهوده
تمام من کشیده ته...شده دیگم فرسوده
نه کفگیری نه اشی نه قلمکاری
مرا اخر شدست حکم  و.دیگر نیست  سالاری
به لشگر میروم پیش و ولی نه در سردسته شاهان
اسیر هیچ گشتم من و زنجیرست بی پایان
به صبحدم در نگارستان زمن طرا ح ها می افزود
به شامان در میان دخمه ای تنها طرح  مرگ می بافم 

طنابی از نبودت های تو در کنج این عزلت

دگر هیـــــچ از من...نماندس جز یک دم و اخر 
به تیغ افتاب من بسته شد جانم
به نورش نور من میگردد اخر
هرکسی هستی و این متن رو میخونی ...نه شعره نه نثره نه هیچی دیگه
فقط یه دله
که توش  خودمم موندم چی میگه.چرا میگه چرت میگه یا ...

دیگه نکشیدم به حرفش گوش ندادم و خفش کردم

ببخشیبد اگر کسی خوشش اومد و نصفه موند حرف این بنده خدا

خودت به دلت رجوع کن شاید بقیشو اون بگه برات..


ولی بهم اروم اینو گفت

درسته توفانیم امشب.ولی دریا  همیشه  توفان نیست

درسته خیسم و سیلاب..ولی سیل همیشه از باران نیست

++++++++++

اریو بهنام

سحر..

سحرست و افتاب در انتظار ظهور

خروسکی خوش صدا اذان می گوید.
خواب و بیداری من فارق از اعلان ..
و صدای گنجشکانی در فراسوی چشمانم..در درختان پنهان ..
اخ که ارامش این بانگ بهشتی از هزار سمفونی والاتر
دوست میدارم صدایشان را که خفه میگردانند...
اخرین نواهای جیرجیرک پیر ایوان در این هیاهو..


ونشان دگرم قار قار کلاغیست برگردوی بلند بالای حیاط..
همه از امدن نور سخن میرانند...
شب در وداع من امده و بی رمق حکم میراند..
سیل نور در راهست و ظلمات شب بی قرار..
یاد خواب نادیده امشبم افتادم و چشمان خیس و نالانم که..


 تو تعبیر تمام خوابهامی
تو تفسیر همه حرفامی
تو تاویل همه رویاهام
تو تنویر همه شبهامی..
تو در من ..من تو در تو معنایم
تو بی من تنها...من بی توتنهایم.
تو شبها رو بمن دادی توروز رفتنت با هم.
تو شبامو سحر کردی با خنده هات.. هرچند کم.


همه شبها بیاد تو سر گشت و ندید خندت.عجب دنیا نامرد شد بعد اون همه خدمت..
که حتی در خیال من تو دزد و دورت کرد.
چه غمها خورد جانم از فراغ بی فروغ تو..
دلم میخواد یاد تو..حتی راست و دروغ تو..
چه حرفای بی معنا که وصف تو میگویم.
که تو بیش از اسمان هستی و من در ته چاهم.


بیاد ان غزل افتادم در روز بی توبودنهام...
که درناکجا اباد فرمودم و می نالم ز ان فرمان..
تمام ناتمام من با توتمام میشود...
ندانستم..
تمام ان تمام من بی تو تمام ...بی تو تمام شدست..و من در توهم.
بازا و مرا جان ده و زنده گردان.
سور لبان تو نفخ شود و من قیامتی شوم.
تمام ان تمام من با تو سر اغاز شود..باز اغاز شود..


یادش بخیر من بودم و خدا بود وشب بودو یادت و حافظ و غزل..تصویرت خندان بر سیاهی سقف..
ماجرای من و معشوق مرا اغاز نیست...انچه اغاز ندارد نپذیرد انجام..


اریو بهنام
 

سخت است


سخت است ؛ خیلی سخت وقتی بدانی او کجای زندگی توست !
ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی

شیدا..

گفت اومدم..

برگشتم...

 فکر کردم دلتنگمی

گفتم: دلتنگت نیستم چون جایی نرفتی که برگردی

تو همیشه اینجایی این گوشه که مال هیچ کس نیست.

گفت چیه چته:

گفتم هیچ دیونه ام

عاشق این لحظاتمم
که از همیشه شیدا تر و دیونه ترم
گفت مگه چجوری؟

گفتم

خل و چل و دیونه
مست بی شراب و پاتیل خراب بی می

 گفت بهتره برم تو دیگه عوض شدی

گفتم:

برو هر وقت بی غرور شدی و خدایی برگرد قدمت بالای چشم

می دهد مرا ساقی و گوید در الست

فاش باش و مرد باش و مست  مست

در میان باغ سیبی گیر و دور شو

جام گیر واثبات کن انچه هست

اریو بهنام

 


 

دیونه..

تو یه ادمی میخواستی که هرجور خودت میخوای باشه
یه روز عاشق
یه روز فارغ
یه روز عاقل
 یه روز سنگدل
 یه روز دلقک
..یه روز ..

ولی اریو هیچ کدوم نبود جز یه دیونه ..هیچی نبود
گفتی میشه دیونه ها رو هرجور میخوای تربیت کرد
خبر نداشتی دیونه تربیت شدنی نیست و کار خودشو میکنه

عجوزه..

و بازهم قبرستان

و بازهم بوی میت

اما اینبار نه بوی کافور و سدر

بوی تعفن

بوی مرگ چند روزه

افتاب داغ و ظهر گرم

عرق بر پیشانی ها حاکم

و افتاب  مسلط

تابوت بر دستان چند جوان و

همه در اطرافش

قدمها تند شده از گرما

همه میخواهند زود کار تمام شود

و اقلا سایه درختچه ای را دریابن..

عجب بویی می اید

مرگان دیروز و گرمای تابستان و بازهم تعفن

همه میگویند زمزمه کنان بوی مردارست

خاک کم میریزند

تنفسش بیمارست

و من ان لحظه

بخود میگویم

این بوی دنیاست

همانکه مرا درخود غرق کند

چه ناشایسته عروسیت این دهر

رسم و ایین دیگه اینجا هیچ است

نه تلقین درست و نه حرمت کامل

خاک به خاکش میریزند و دیگه هیچ در هیچ

الفاتحه و بعدش ترحیم

و انگار دگر هیچ نبودست در این دنیا او

خنکای مسجد و شربت و خرما و یک  ترتیل

 و دگر هیچ و خداحافظی سالها عمر

و تمامیتی از ناتمام اباد زمان

هیچ در هیچ

سختی لحد و تاریکی و قبر و همه امال خراب

چه عجیبس این مرگ

هیچ در هیچ کند هرچه به ما ریسیدیم

و چه نقزس جمالش  ...کامل

و تمنای نمازی در شب

همه دنیای مرا با خود برد

همه عمران مرا با خود برد

یک کفن ..دو سه تیکه سیمان..و دگر هیچ در هیچ

خاک دست مرا از هیچ کوتاه کردست

مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد....که این عجوزه عروس هزار دامادست

نثار درگذشتگان الفاتحه

اریو بهنام

خاک افتاده..

خواب دیدم که مجدد ره میخانه شدم
و زه انجا به خرابات نگاهت ویران
تو شهوار سوار و منه خاک افتاده...
رخ به رخسار من امروز شده خاک اکنده...
+++++++++++++++
و تو زیبا تر از ان ناب ترین لحظه یک رویایی
که در آن شاه پری دخت نگاهت به نگاهم خندید
و چه ویرانه نگاهی بودش
که من مفلس  بیچاره  خانه خراب
ره می خانه و انگه به خرابات خراب
و تو بی هیچ تمنایی و از روی صواب
خنده کردی به گدایت که بسرایت
به سرمه شدن خاک درت محتاجتر
نه به لشگر نه به شحنه نه به دشنه
که به یک غمزه همه عمر مرا تاراج شدی
و تو زیبا تر از آن لحظه شدی
که پر پروانه بگیرد  آتش..
و چه شکیلا شمعی
و چه سراسس شوقی
که به اتش زدنم شوق پر و داوطلبانم هردم
یاد بلبل شدم و محوی تماشای نگار
که  زیادش برود خار مژانت ..هیهات
چه مبارک سحری باشد ان دم که نسیم
بوی مشت ختنت از پیک صبا باز کند

و چه مبارک ضرری باشد ان  وقت عظیم
که اساس خود ز عیار زمان باز خرد

این عجیبست که شاهانه مرا بار دهی
و زبانم که زقصور تحصین
وای  ازان لحظه که دست مرا کار دهی
شاه رد میشود و بوی عبیرش باقی..
چه خوشس کوی خرابی که تورا
پر و پیمان ره قد لحظه ای از عمر نگون
به سر زین و دست به افسار بدید
و چه زیباس کویر دلم ای جانا که
بوی عطرت زهسرفرسخی اباد بدید
 و دراین لحظه اذانم زه توهم  هوشیار
برخیز و ز اشک وضو، که وقت دیدار رسید
گرچه خوابم باز امشب ناقص ماندس
چشمم از دیار تو بیدار رسید
++++++++++++
وقت تنگست غنیمت نشمری شب را
که سحری از سحرانت به تاراج رسید
++++++++++++
اریو پاشو برو بانگ زدن
بیخیال توهم

حی علی المحبوب و المشهود و الغایب الحاظر

++++++++++++

آریو بهنام

++++++++++++

فوران..

ساعتها..
روزها..
هفته ها..
و سالها..
بلاخره دیدار ..
سرد ..خشک و دور.. پر استقامت و مغرور
همچون دو کوه
در همسایگی هم
نزدیک هم ولی دور از هم
 رو در رو
و دره ای به اندازه تمام ندانم  ها در میان
چشم در چشم خیره  بر هم
ولی باز غرور و فرار از  قله برف گیر سرد نگاه ها
شب ..تاریکی..هیجان غوغای هیچ خوابیده
ظاهرای شیک و دلفریب و پابرجا
و درون غوغای بی انتها
گرم و داغ و سوزان
همچون اتشفشانی خاموش
همه ارامش دامنه را میبینن و لبخندهای سردو دروغکیمان
و خود میدانیم چه در دل داریم
گدازنده و سوزان
هرلحظه منتظر فوران
نفسهامان چون لرزشهای خاموش و ارام کوه
دود هامان بلند شده از سر
و هیچکس مطلع نیست جز خود و خدای خود
زبان ناگفتهامان بسی تلختر از گوگرد
سردمای دره ی  در میان و بادهایی که بر بادمان داد
و باز فاصله ای به اندازه یک دره ولی بی پایان
یادش بخیر وقتی دشت بودیم و یک دست و همسر و هم سطح
چه شد که گسل شد بینمان و چین افتاد بر پیشانیمان
راستی چرا دره  قسمت ما شد و 
برف و یخی که خیرش بر دره نشینان باشد و سرمایش برما
و باز هم گم شدن در ابرهای فرار ناخاسته مان از هم
و باز هم دره ای که اب برفهایمان عمیقش میکند و سرسبزتر
...
و باز هم عمیق تر
عمیق تر از هر ساعت قبل و روز و هفته وماه و سالهای قبلتر
و فرسایش و مرگ خاموش ایندمان

ولی خود دانیم  حقیقتمان را
و بقیه سبزی و استواری و سفیدی موهایمان را میبیننند و برکتمان را
..محو در برف..
ابر
باد
اب
یخ
سرما و دره
..وای از ان روز که فوران شود
..همه از بین رود ..سفیدی برف و سردی یخ و سوزناکی باد و عمق دره
زمزمه همه روزگارانم شده..
اندکی صبر فوران نزدیک است
اری اندکی صبر....

آریوبهنام

دیکتاتور ...

نمی دانم چرا دیکتاتور شده ام

حس بودنت را در نطفه خفه میکنم

یادت را در قفس سینه ام زندانی کرده ام

به ریه هایم  اجازه نفس کشیدنت را نمی دهم

می ترسم از بویت تنت

چشمانم را کور کرده ام تا چشم براهت نباشد

و مشغول قتل عام ایامی هستم که نیستی

تا دیگر طغیانی نباشد در رگهایم و فریاد خواستنت در گلویم..

دیکتاتوری شده ام  برای خودم..

اریو بهنام