ساعتها..
روزها..
هفته ها..
و سالها..
بلاخره دیدار ..
سرد ..خشک و دور.. پر استقامت و مغرور
همچون دو کوه
در همسایگی هم
نزدیک هم ولی دور از هم
 رو در رو
و دره ای به اندازه تمام ندانم  ها در میان
چشم در چشم خیره  بر هم
ولی باز غرور و فرار از  قله برف گیر سرد نگاه ها
شب ..تاریکی..هیجان غوغای هیچ خوابیده
ظاهرای شیک و دلفریب و پابرجا
و درون غوغای بی انتها
گرم و داغ و سوزان
همچون اتشفشانی خاموش
همه ارامش دامنه را میبینن و لبخندهای سردو دروغکیمان
و خود میدانیم چه در دل داریم
گدازنده و سوزان
هرلحظه منتظر فوران
نفسهامان چون لرزشهای خاموش و ارام کوه
دود هامان بلند شده از سر
و هیچکس مطلع نیست جز خود و خدای خود
زبان ناگفتهامان بسی تلختر از گوگرد
سردمای دره ی  در میان و بادهایی که بر بادمان داد
و باز فاصله ای به اندازه یک دره ولی بی پایان
یادش بخیر وقتی دشت بودیم و یک دست و همسر و هم سطح
چه شد که گسل شد بینمان و چین افتاد بر پیشانیمان
راستی چرا دره  قسمت ما شد و 
برف و یخی که خیرش بر دره نشینان باشد و سرمایش برما
و باز هم گم شدن در ابرهای فرار ناخاسته مان از هم
و باز هم دره ای که اب برفهایمان عمیقش میکند و سرسبزتر
...
و باز هم عمیق تر
عمیق تر از هر ساعت قبل و روز و هفته وماه و سالهای قبلتر
و فرسایش و مرگ خاموش ایندمان

ولی خود دانیم  حقیقتمان را
و بقیه سبزی و استواری و سفیدی موهایمان را میبیننند و برکتمان را
..محو در برف..
ابر
باد
اب
یخ
سرما و دره
..وای از ان روز که فوران شود
..همه از بین رود ..سفیدی برف و سردی یخ و سوزناکی باد و عمق دره
زمزمه همه روزگارانم شده..
اندکی صبر فوران نزدیک است
اری اندکی صبر....

آریوبهنام