و تو ز من به من اولاتری

و چه بسیار ز این شهر بمن خندیدن..که ز تو گفتن هیچگاه نرفت از یادم...و چه دردها به من پاشیدند که چرا غم  تو بیمار کردست مرا...و چه میدانستند که دردی ار هست زتو خیراتست...و چه میدانستند که غمی ار هست ز تو سراسر همه شادیست مرا... و چه میدانستند که تلخی شربت تو از صد شهد به من شیرینتر...و چه میدانستن که هوای کوی تو مرا ز فردوس برین اولا تر......و چه مدانستند که عشق تک حرفیست کوتاه ز مثنوی میان من و تو. و چه میدانستن شعر اگز شعر بخواهد باشد...به دو چشمان تو وامی بدهکارست ثقیل.و چه میدانستن دولت ار به من دادند زسر کوی تو من مسکینم.و چه میدانستن تو به من زمن اولاتری از هرچه بودست و نبود

چه آسان..

وچه  آسان تو شدی دغدغه ی دل بی دغدغه ام..
و چه لرزشها 
که ز چشمان تو در سازه ی مستحکم دل افتادست..
و تو از هر طوفان 
شدت پریشانی بیشتر به مویم دادی 
و چه نوری ز تو ساطع شده است که 
خورشید ها کورند ز تابیدن من 

دو سه بیت است تو را میچینم
در میان غزلستان وجود 
دو سه بارست تورا می خوانم 
در میان هق هقه های عمق سجود

دو سه بارست تورا میشنوم 
در میان چه چه های ناب قناری 
(و هر بار تورا میشنوم 
در میان چهچه های بلبل در هجر گل)
چند وقتیست که تو جلوه گری صبحدم
در شبنم خوش کرده به روی گلبرگ
چند روزیست تورا بیدارم
ای تمام رویا 
 و چه آرام شدی حضرت آرامم 
و ارمیدی در کنج دنج و خلوت دل
 
چه تپش ها دارد دل
از آرامش داشتنت در کنجش

و چه بیقرارم کردی 
 منی را که
 تک رهگذر کوچه ی تنگِ خیال بیخیالیم 

وه چه زیبا گفتی 
وصف شیدایی من را به خروش رودها 

یادم آمد که ز ازل  با تو قرار ها دارم 

دو قدم مانده به نور
سر پیچ احساس 
من به امید نگاهی کوتاه 
منتظرت هستم 
تا عشق..
بیا
اریو

حس من..


من بتو حس دارم..
حسی از جنس بلور
حسی از ناوک نور
حسی از نوع حضور  
حس من چون حس نوبهار اقاقیها کنج باغ
چون بوی خاک یک دشت خشک
بعد از نم نم باران 
حس من چون صدای غرش رودابه ها میان صخره و  دره ی  کوهستان
حس من همچون شکوه سرخی دشت شقایق ها
همچون لطافت نهال نورسته میان کنده ی خشکیده پیر
یک تماشا در نگاه اهوهای نخجیر
حسی چون برق تیغ افتاب ظهر سرد زمستان بر برفهای سفید
حس من تبلور تمام نبات های شهرست در شیرینی زندگی
و چه زیباست ناز گل شمعدانی پشت پنجره چوبی 
که حسن من تمام سبزی  باغچه های ریحان  پدربزرگست
و بازیگوشی ماهی گلی های حوض وسط حیاطست.
حس من به رنگ آسمانست و به آب شباهت دارد .
حس من به لطافت لمس گلبرگهاس در  شهدنوشی زنبورها.
حس من شبیه رقص گیسوان بید مجنونست به ساز نسیم
حس من شبیه که نه
که از خداست
حس من خداست
..ا.ر.ی..و

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


آنجا که تو باشی ز آنجا کشش آید
از نیشخند مستانه تو دل را گزش آید
در راه عشق تو چون من یکه سوارم 
بر گرده ی اسبان خرد را خمش آید

یک مرده به دم مسیحایی تو معجزه گر شد 
دم چیست نظر کن به جهش آید.
آن خون جگرها که بخوردم ز رقیبان 
امروز ببین جرعه جام لب دوست را مکش آید 
مژگان من چون دی خدنگ بود پیل افکن
امروز به نخجیر تو شکافها به زهش آید
چه تمنای تو بسیار بُدم شب و روز به سجده 
چون فزونت نشود دست راضی به کمش آید
گردن صوفی من پهن بود به دولت سجده
چون به زیر خم ابروی تو رسد به برش آید
دلخوش به عطر نرگس گلابگیر مباش
یک جمعه دگر صبر کن گلش آید .
به آن دلبر دیوانه بهنام بگویید بیاید 
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

آغوش خدا..

گاهی از همهمه ها دور شو
گاهی از هیاهو ها فرار کن
بخز به خلوت خودت 
کز کن تو گوشه ی دنج خودت 
اصلا نه 
پاشو برو تو ارتفاع 
توی نهایت ارتفاع خودت
بالای بالای وجودت
درست لبه پرتگاهت
اروم باش 
دستات باز کن
بازِ باز
چشات ببند
گز گز خنکای درونت حس کن رو گونه های دلت
نفس عمیق بکش
ریه هات و از هوای تازه خودت پر کن
موهات به نسیم احساست بسپار 
رو پنجه خیز بردار 
قد بکش تا نهایت امکانت
زمان رو به باد فراموشی بسپار 
در لحظه طلوعت
پنجه هات و باز کن و مشت مشت از خودت بردار
بدرخش از تلؤلو تیغ های طلایی خورشید سرشتت
هنگام طلوع
رها شو در خودت 
معلق
غوطه ور باش در وجودت
سبک و رها 
بی وزنی روحت و قوت ببخش
بین خودمون بمونه 
گاهی ..
یواشکی دنبال خودت بگرد 
هرچی پیدا کردی 
دور از چشم دیگران تو یه جای امن قایمش کن 
یه جای خوب 
یه جایی مث آغوش خدا
آریو بهنام

عمامه

عمامه ز سر فتاده و یار در بر و باده پر
عقلم مگر کم افتادس آغوش رها کنم

این گونه پرده دری مسلکم نبود

انگار قسمت افتاد دنیا ز دین جدا کنم

هر لحظه موعظه کردم که در طریق ماست 

میخانه گلستان و منبر رها کنم

اخر شدست  میسرم که در حجله عشق

مکتب مذهب  گذارمو باز بند قبا کنم

لب بر لب سیمین بری  دگر نهاده ام دوش

وقتس شیطان سنگ زنم و خدا خدا کنم

بهنام دلت خوش زاهد کذاب است و لعین

حکم پادشاهست که تبری از گدا کنم

آریو بهنام 

 

 

 

 

حالم اصلا خوب نیست

زود مستم می کند چشمت
برایم خوب نیست
دیدن تو کمتر از
نوشیدن مشروب نیست"
تا نگاهم می کنی سرگیجه می گیرد مرا"
پیش چشمانت شراب کهنه هم مرغوب نیست
توی آغوشت عجب آرامشی خوابیده است"
من در آغوشت که می گیرم
دلم آشوب نیست
تو پلنگی.. حال صیدت را دگرگون می کنی"
توی چنگت هیچ آهو بره ای محجوب نیست
چنگ و دندانی بزن
بر نرمگاه گردنم
لج نکن صیاد
امشب حالم اصلا خوب نیست

بنمای..

و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد: پروردگارا ! خود را به من بنمای (أرنی) تا تو را ببینم. وخداوند فرمود: مرا نخواهی دید (لن ترانی)؛"

سه نگرش:

سعدی: چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

حافظ: چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

مولانا: "أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی

غزل

هم با غزل هم بی غزل من شعر می خوانم تـــو را

هم با زبان هم بی زبان گویم که می خواهم تـــو را

بر چشم من بنگر که من عاشق شدم بر روی تـــو

تا کی بمـانم منتظر بر آستان کـــــوی تــــو

ابرو مکن کــــج با دلم میل دلم با روی تــوست

دست خیال انگیز من پیوسته در گیسوی تــوست

نقش و نگار زنـدگی از بود تو رنگـــــین شده

جانا مرو بی عشق تو هر لحظه دل غمگین شده


من می مـانـم منتـــــظر از دور تا پیدا شوی

شایــد تــو هم مانند من یک لحظه ای

نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان

توبه

جز وصل تو ، دل به هرچه بستم توبه بی یاد تو ، هر جا که نشستم ، توبه

در حضرت تو ، توبه شکستم صد بار زین توبه ، که صد بار شکستم ، توبه

از بس که ، شکستم و ببستم ، توبه فریاد ، همی کند ، ز دستم ، توبه

ابوسعید_ابوالخیر

برای خودت دعا کن

برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی طوفان می آید، تو همچنان آرام باشی تا طوفان از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمان کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی….
ﺯﻧﺪﮔﻲﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺑﻦبست نمیرسد. کافیست چشم باز کنیم و راههای گشوده ی بیشماری را فرا روی خود ببینیم. خدا که باشد، هرمعجزه ای ممکن میگردد
ایمان داشته باش که قشنگترین عشق,
نگاه مهربان خداوند به بندگانش است
زندگی را به او بسپار….
و مطمئن باش
که تا وقتی پشتت به خدا گرم است
تمام هراس های دنیا،
خنده دار است....

بسم الله

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

غم نان

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه ... یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

==============

گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد
سیبها ریخت که از مرد نماند چیزی
جوی پرشد که دو سر عایله در آن افتاد
بعد از آن کوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد
یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد
گره مشکل او دست خدا باز نشد
کار او باز به یک مشت مسلمان افتاد
او که عاشق تر از آن بود که دانا باشد
سر و کارش به همین مردم نادان افتاد
غم نان ، کاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد
*
و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید
جسدش در حرم شاه شهیدان افتاد
گله آرام میان شب عریان خوابید
زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:
لا لالا برگ گلُم! شاخه ی بیدُم لالا
یوسُفُم دست کدوم گرگ بیابان افتاد
برف چون حوله ای آرام وسبکبال و سپید
گرم روی تن عریان زمستان افتاد
برف بارید که از مرد نماند چیزی
شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد

محمدحسین بهرامیان

فقط بیا

امشب هیچی نمی خواهم...
نه آغوشت را
نه نوازش های عاشقانه ات را
نه بوسه های شیرینت را...
فقط بیا
می خواهم تا سحر به چشمهای زیبایت خیره بمانم
همین کافیست
برای آرامش قلب بی قرارم
تو فقط بیا...

توکه..


تو که دارنده ی آن خرمن گیسوی بلندی
چه ملوسی، چه ملنگی، چه قشنگی، چه لوندی

دل دیوانه ، به رخسار تو ، صد بوسه فشاند
که هویداست از آن دیده ، که دیوانه پسندی

به جوانی رسد ، آن پیر سپید آمده مژگان
اگرش چشم سیاه تو ، کند وسوسه چندی

تو چه مهری ، تو چه ماهی ، تو چه میری ، تو چه شاهی
تو چه نازی ، تو چه نوشی ، تو چه شهدی ، تو چه قندی

به تراش خوش آن شانه و آن گردن زیبا
چه غزالی تو ، که رامت نکند تاب کمندی

تن پاکیزه تر از نرگس شاداب تو نازم
که بدان قامت پر غنچه ، در آغوش پرندی

نه شگفت است گر از بوسه ی سوزان تو میرم
که بود بر در کندوی عسل ، بیم گزندی

دل من ، پرتو لبخند بلورین تو خواهد
که ملول است ، ز گستاخی هر بیهده خندی

خنک آن لحظه ، که از بستر خوابت بربایم
تو به پشت من و ، من پیش تو ، بر پشت سمندی

گل آغوش فریدون شو  و ، جانش به لب آور
تو که از بوسه ، نوازشگر دلهای نژندی

 

فریدون توللی

اینجا...آنجا..

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم!

اینجا هوا ابریست آنجا را نمیدانم!

اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم!

اینجا همه رنج است آنجا را نمیدانم!

اینجا همه عشق است آنجا را نمیدانم!

اینجا کسی شده عاشق آنجا را نمیدانم!

اینجا بغض شده همدم آنجا را نمیدانم!

اینجا کسی سر به دیوار آنجا را نمیدانم!

اینجا شاید کمی ترس آنجا را نمیدانم!

اینجا همه چیز خیال است آنجا را نمیدانم!

اینجا شدم خسته آنجا را نمیدانم!

اینجا فکر،فکر توست آنجا را نمیدانم!

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم!

اینجا فقط تو تو تو ....

آنجا.....نمیدانم........نمیدانم..

وسعت زمین..

دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است


 انتظار بی مفهوم است


 نه کینه ای


 نه بغضی


 نه فریادی


 فقط صدای چک چک باران


 این منم که روی وسعت دل زمین می گریم

کاش باران گیرد کاش..

کاش باران بگیرد ...


کاش ...


شیشه بخار کند ...


من همه ی دلتنگی هایم را رویش " ها " کنم ...


 و با گوشه ی آستینم همه را به یکباره پاک کنم ...

یک نفر هست ..

یک نفر هست که از پنجره ها


نرم و آهسته مرا می‌خواند


 گرمی لهجه ی بارانی او


 تا ابد توی دلم می‌ماند

آرامتر..

کمی آرام تر باران …


او


 دیگر کنارم نیست !

جای خالی

آهای تو …


در این روزهای بارونی 


 فکری به حال جای خالی ات کرده ای ؟

قتل غیرعمد..

دخترکی که عطر تورا زده، در خیابان از کنارم گذشت..

و این یعنی قتل غیر عمد...

باران که بیاید..

باران بیاید یا نیاید ،

         تو باشی یا نباشی ،

 خاطرت باشد یا نباشد ،

 من خیس از یاد توام !

بارن که ببارد..

این که چقدر از آن روز ها گذشته
 یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم
 یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم
 اصلا مهم نیست …
باز باران که ببارد ،
 هروقت که میخواهد باشد ،
 دلم هوایت را میکند …
 

عشق است..

همه از عشق وجنون می گویند

همه زین کاسهء خون می گویند

نام هرگونه هوس عشق نهند

بیخوداز ناز و فزون می گویند

عشق آنست که آتش فگند

آتش اندر دل سرکش فگند

عشق آنست که بایک دیدار

شعله درقلب مشوش فکند

خواستن را نرسیدن عشق است

سوختن و یار ندیدن عشق است

کی تماس دوبدن عشق بود

دوری و درد کشیدن عشق است

مصیبت


به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را

تمام..

تمام نا تمام من با تو تمام میشود.
حس نا گفته من با تو کلام میشود
تلخ شدس کام من..ز شراب دوریت
اشک من است خوراک و شرب مدام میشود
اه من از نهاد برون..اشک من از دیده روان
لحظه به لحظه مست تر..غمت مرا جام شود
بیا و خنده را بیا..بیا و غم بدر ببر
بیا که از امدنت دنیا بکام میشود
(اریو)

حواســــم بهت بود…

این اهنگ جدید رضا صادقیو خیلی دوست دارم.
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
کنارت نبودم حواسم بهت بود
از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم
حواســـــــم بهت بود
حواســـــــم بهت بود
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
حواسم بهت بود که غمگین نباشی
که از غم نپاشی
حواســــم بهت بود که قلبت نلرزه
که اشکت نلغزه ، حواســــم بهت بود
حواســــم بهت بود…
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
چقد گریه کردم، چقد غصه خوردم
کنارت نبودم برای تو مردم
تو روزای دوری حواسم بهت بود
همیشه یه جوری حواســم بهت بود
حواســــم بهت بود
حواســــم بهت بود
ترانه سرا : محمد کاظمی

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت

سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

فقط نه کوچه باغ ما ... فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

چه وعده‌ها که میدهی به رغم ناتوانیت

جواب کن به جز مرا … صدا بزن شبی مرا

و جای تازه باز کن میان زندگانیت

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

سپس سر مرا بِبَر به جای مژدگانیت

کاظم بهمنی

پارسالهای نبودنت

دوش خم دلکده ام جوش امد و صهبای تراوید..
و به چشمه چشمانم تراوت بخشید.
خیس شد گیسوی مژگان...و ترگشت کوه گونه..
سبزی به بار ارد این اب...چشمم ببین رازدانه...
حسرتی ندارم و غمناک نیست حزن اباد سینه ام. ..تمام شب بوی تو میدهد صبا..
از دور دست نبودنت تا بدر خانه ام...
دل را تنفس هوای تو نیست احتیاج...درتوغرق شدنم ارزویست دیرینه.
امسال و سال دگرم افزوده میشود به پارسالهای نبود..نبود تو نابود کردست

اریو

باور نداشتم..

 باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
باالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم 
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد
بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

صبح آشنایی..

در صبح آشنایی شیرین مان
ترا گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
  می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
  عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم
 

شراب..

حکایت این روزهای من اینه

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش..

طراری..

سیاهی اش..سپیدی اش.. چشم های تو برفی ترین شب است
غمزه  چشم های تو طوفان براه  آورد
رعنای مژگانت چه میشود دلبر
آنگه که بر ناز خم ابروانت مکرر است..
امشب نگاه مرا از غم بربوده آن غمت..
امشب همه ی آسمان مهمان آن نگهت
بر من گذر نکرده است از ازل هیچ طراری
زانکه دل در دام عیاری خم ات افتادست مستقیم
شیخ بودمو مسجد همه مأوایم بود
دل تا تو بدیدس نبسته دستاری
نه شراب به من شود نوش..نه به جام احتیاجم..
زان جام سرخ لبت من شوم کوثران نوش
بند قبا باز کند آن خند قاپ باز تو
من چه توان قمار برد زین بازی  نازدار تو
امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست
ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد.. !
اریو...

برگ گل..

یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند.
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس,
او هرگز نگاهم را نمی خواند....
به برگ گل نوشتم که من
او را دوست می دارم؛
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب؛
سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس،
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم ؛صبا دستم به دامانت؛
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس؛
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا،
یکی را دوست می دارم،
ولی افسوس؛

او هرگز نمی داند...

دوزانو

شبا با گریه میخوابم به بالش مشت میکوبم

نمی دونی چقد سخته که مجبورم بگم خوبم

هزار سال بگذره بازم تنم بوی تورو میده

دروغه هیچکسی هرگز ((تواغوشت نخوابیده))

قسمتی از اهنگ جدید گروه گربه های سیاه(black cats)

شعرش از دوست خوبم گلی گلزاری

منم به شوخی تو فیس بوکش اینو زیرش نوشتم ...

+++++++++++++++++

دو زانوم گشته بالشتم..شبا از گریه بی خوابم..
خوب میدونم چقدر سخته...که می گویم باز خوبم
دو سه شب بیش نیست من رفتم..تنت بوی هوس میده
درسته .باز راسته که غم پیشم بخوابیده (ariobehnam)

الف..

یکی پرسید تو دیگه کسی هستی...

اصلا فکر میکنی کی هستی..

لبخندی تلخ زدم و زیر لب این دوبیتی بابا زمزمه کردم..

گفتم هیچکس

++++++++

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم...چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آیو  ا...............لف قدم که در الف آمدستم

بابا طاهر

دلسرد..

 وقتی به تو فکر میکنم اهمه غمها ازم دلسرد میشن

هوای دونفره

هوای دونفره داشتن نه ابر میخواهد و باران..نه غروب عصر پاییزی..
نه خش خش برگ زرد زیر پا و سرمای دودست واشک ریزی
خیابان و درختانش ..چه حاجت بر قار قار زاغ.. نمیخواهد نگاهی جز ز سر مهر و عشق لبریزی
Ario

مست

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت.. در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ..تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت!

هوشنگ ابتهاج
---------------------------------
مست امدم و دست به دامان آمده ام و تو نگذاشتی
در این خانه به سودای ابروی کمان امده ام و تو نگذاشتی.
آمدم رخ زه تنهایی تو بر شویم وغمها ببرم..
به تمنای نگاهی به گدایی لبان آمده ام و تو نگذاشتی
Ario

دلتنگ که باشی..

دلتنگ کسی که باشی
بهار بیاید یا نیاید هیچ فرقی نمی کند!
تو تنها عبور ماه و سال را
نظاره می کنی
بی آنکه...
لباس تازه ی هر فصل را
پوشیده باشی!
دیگر هیچ ستاره ای در آسمان
چشمانت را خیره نمی کند!
هیچ لبخندی
دلت را نمی لرزاند!
و مادامی که به رسم تنهایی
کنار پنجره ایستاده ای
همه ی اجسام را
به یک رنگ و شکل می بینی!
دلتنگ کسی که باشی
دنیا برایت اتاق کوچکی می شود
آنقدر کوچک...
که تنها از روی بغض
خستگی... و بی حوصلگی
روزگارت را در آن
سپری می کنی!
دلتنگ کسی که باشی
به خاموشی رو می آوری
به دردها پناه می بری
و زمانی که طنین آه
آشیانه ای را که در سکوتی محض
روی خاطره ها ساخته ای
ویران می کند
به اشک مجال روییدن می دهی!
دلتنگ کسی که باشی
کسی که می دانی هیچوقت نمی آید
آنقدر از زمین فاصله می گیری
که هیچ احساس ملموسی
حتی به گاه سرودن شعری تازه
تو را به حقیقت زندگی
باز نمی گرداند!

امیر ساقریچی

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم...
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت :اقا سفره خالی می خرید ! ! ! ؟

حسین زاده مراد

باشی یا نباشی

“تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم...

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم ”

رسول یونان

گیتار شکسته..

میرم اون گوشه ی دنیا که نباشه جز غم عشق..میزنم برات یه اهنگ که بدونن که کمه عشق
تو گیتار شکسته...تو و اون برگای پاییز..میمونه به یادگاری زیر رگبار غم عشق

حس ادامه این چرند رو نداشتم .سردرد امونمو بریده.

مَـرد ، مُـرد ..


مَـرد ، مُـرد ...
وقتی تختی ها شدن
 رضازاده ها
 مَـرد ، مُـرد ...
وقتی داش آکل و کوچه مردها شدن
 اخراجی ها و چارچنگولی ها و ..
مَـرد ، مُـرد ...
وقتی فرهاد و فریدون فروغی
 ساسی مانکن ها وعلیشمس ها
 مَـرد ، مُـرد
وقتی ترانه هایی مثل گنجشکک اشی مشی و فریاد زیرآب شدن
 پارمیدا و فازت چیه و حالم بده
 مَـرد ، مُـرد
 وقتی آبجو شمس و ودکا آرارات
 شدن ...
ودکا ها؛ ویسکی ها و کنیاک های قلابی
 وبالاخره
 وقتی دخترامون که روزی بچه محل واسه آبروش جون میداد
 شدن""""داف"""
و
 مردانگی معنا شد
 در ...
 "ریش "
مَـرد ، مُـرد و مردی و مردانگی فراموش

دار.. دارم.

دار....................... دارم.
شبيه کسي شده ام

که پشت دود سيگارش

با خود مي گويد :    
بايد ترک کنم ! سيگار را ، خانه را ، زندگي را ،
 و باز پُــکــي ديگر... ...

 همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدیم

 میپرسی: بیداری؟
 آری بی "دار"م
 چرا که اگر "دار" داشتم یا قالی زندگیم را خودم میبافتم

یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص...!
پس!؟
بی"دار"بی"دار"م!!

ماندن..

در پاسخ پست قبلی دوستی زحمت کشیده اینو نوشته:

سلام دوست عزیز.
میخواستم بمانم
رفتنت ماندنم را زیر سوال برد
میخواستم بروم
رفتنت بودنم را زیر سوال برد .
نه ماندن مهم بود و ن رفتن
مهم تو بودی که هیچوقت نبودی

جالب بود ممنون ازشون

من چه میدانستم

من گمان می کردم
دوستی، همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
دل هر کس، دل نیست . . .

حمید مصدق

درد دل با باران..

کسی خونه نیست و تنهام عین بیشتر شبهام..

الان داره بارون میاد و من کنار پنجره اهنیه قدیمی

که یه نسیم خنک از درز شکاف شیشه هاش  به صورت بر افروختم میخوره و ارامش عجیبی دارم

زیر لب زمزمه میکنم :

باران کمی اهسته تر

اینجا کسی در خانه نیست

من هستمو..

تنهاییو..

دردی که اسمش زندگیس

اریو بهنام