و تو ز من به من اولاتری
و چه بسیار ز این شهر بمن خندیدن..که ز تو گفتن هیچگاه نرفت از یادم...و چه دردها به من پاشیدند که چرا غم تو بیمار کردست مرا...و چه میدانستند که دردی ار هست زتو خیراتست...و چه میدانستند که غمی ار هست ز تو سراسر همه شادیست مرا... و چه میدانستند که تلخی شربت تو از صد شهد به من شیرینتر...و چه میدانستن که هوای کوی تو مرا ز فردوس برین اولا تر......و چه مدانستند که عشق تک حرفیست کوتاه ز مثنوی میان من و تو. و چه میدانستن شعر اگز شعر بخواهد باشد...به دو چشمان تو وامی بدهکارست ثقیل.و چه میدانستن دولت ار به من دادند زسر کوی تو من مسکینم.و چه میدانستن تو به من زمن اولاتری از هرچه بودست و نبود
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...