آنجا که تو باشی ز آنجا کشش آید
از نیشخند مستانه تو دل را گزش آید
در راه عشق تو چون من یکه سوارم 
بر گرده ی اسبان خرد را خمش آید

یک مرده به دم مسیحایی تو معجزه گر شد 
دم چیست نظر کن به جهش آید.
آن خون جگرها که بخوردم ز رقیبان 
امروز ببین جرعه جام لب دوست را مکش آید 
مژگان من چون دی خدنگ بود پیل افکن
امروز به نخجیر تو شکافها به زهش آید
چه تمنای تو بسیار بُدم شب و روز به سجده 
چون فزونت نشود دست راضی به کمش آید
گردن صوفی من پهن بود به دولت سجده
چون به زیر خم ابروی تو رسد به برش آید
دلخوش به عطر نرگس گلابگیر مباش
یک جمعه دگر صبر کن گلش آید .
به آن دلبر دیوانه بهنام بگویید بیاید 
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید