چه آسان..

وچه  آسان تو شدی دغدغه ی دل بی دغدغه ام..
و چه لرزشها 
که ز چشمان تو در سازه ی مستحکم دل افتادست..
و تو از هر طوفان 
شدت پریشانی بیشتر به مویم دادی 
و چه نوری ز تو ساطع شده است که 
خورشید ها کورند ز تابیدن من 

دو سه بیت است تو را میچینم
در میان غزلستان وجود 
دو سه بارست تورا می خوانم 
در میان هق هقه های عمق سجود

دو سه بارست تورا میشنوم 
در میان چه چه های ناب قناری 
(و هر بار تورا میشنوم 
در میان چهچه های بلبل در هجر گل)
چند وقتیست که تو جلوه گری صبحدم
در شبنم خوش کرده به روی گلبرگ
چند روزیست تورا بیدارم
ای تمام رویا 
 و چه آرام شدی حضرت آرامم 
و ارمیدی در کنج دنج و خلوت دل
 
چه تپش ها دارد دل
از آرامش داشتنت در کنجش

و چه بیقرارم کردی 
 منی را که
 تک رهگذر کوچه ی تنگِ خیال بیخیالیم 

وه چه زیبا گفتی 
وصف شیدایی من را به خروش رودها 

یادم آمد که ز ازل  با تو قرار ها دارم 

دو قدم مانده به نور
سر پیچ احساس 
من به امید نگاهی کوتاه 
منتظرت هستم 
تا عشق..
بیا
اریو

تعریف علمی زندگی

تعریف زندگی از نظر علم من:
به تعداد لحظات عاشقی زندگی گفته میشود

اریو

حس من..


من بتو حس دارم..
حسی از جنس بلور
حسی از ناوک نور
حسی از نوع حضور  
حس من چون حس نوبهار اقاقیها کنج باغ
چون بوی خاک یک دشت خشک
بعد از نم نم باران 
حس من چون صدای غرش رودابه ها میان صخره و  دره ی  کوهستان
حس من همچون شکوه سرخی دشت شقایق ها
همچون لطافت نهال نورسته میان کنده ی خشکیده پیر
یک تماشا در نگاه اهوهای نخجیر
حسی چون برق تیغ افتاب ظهر سرد زمستان بر برفهای سفید
حس من تبلور تمام نبات های شهرست در شیرینی زندگی
و چه زیباست ناز گل شمعدانی پشت پنجره چوبی 
که حسن من تمام سبزی  باغچه های ریحان  پدربزرگست
و بازیگوشی ماهی گلی های حوض وسط حیاطست.
حس من به رنگ آسمانست و به آب شباهت دارد .
حس من به لطافت لمس گلبرگهاس در  شهدنوشی زنبورها.
حس من شبیه رقص گیسوان بید مجنونست به ساز نسیم
حس من شبیه که نه
که از خداست
حس من خداست
..ا.ر.ی..و

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


آنجا که تو باشی ز آنجا کشش آید
از نیشخند مستانه تو دل را گزش آید
در راه عشق تو چون من یکه سوارم 
بر گرده ی اسبان خرد را خمش آید

یک مرده به دم مسیحایی تو معجزه گر شد 
دم چیست نظر کن به جهش آید.
آن خون جگرها که بخوردم ز رقیبان 
امروز ببین جرعه جام لب دوست را مکش آید 
مژگان من چون دی خدنگ بود پیل افکن
امروز به نخجیر تو شکافها به زهش آید
چه تمنای تو بسیار بُدم شب و روز به سجده 
چون فزونت نشود دست راضی به کمش آید
گردن صوفی من پهن بود به دولت سجده
چون به زیر خم ابروی تو رسد به برش آید
دلخوش به عطر نرگس گلابگیر مباش
یک جمعه دگر صبر کن گلش آید .
به آن دلبر دیوانه بهنام بگویید بیاید 
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

آغوش خدا..

گاهی از همهمه ها دور شو
گاهی از هیاهو ها فرار کن
بخز به خلوت خودت 
کز کن تو گوشه ی دنج خودت 
اصلا نه 
پاشو برو تو ارتفاع 
توی نهایت ارتفاع خودت
بالای بالای وجودت
درست لبه پرتگاهت
اروم باش 
دستات باز کن
بازِ باز
چشات ببند
گز گز خنکای درونت حس کن رو گونه های دلت
نفس عمیق بکش
ریه هات و از هوای تازه خودت پر کن
موهات به نسیم احساست بسپار 
رو پنجه خیز بردار 
قد بکش تا نهایت امکانت
زمان رو به باد فراموشی بسپار 
در لحظه طلوعت
پنجه هات و باز کن و مشت مشت از خودت بردار
بدرخش از تلؤلو تیغ های طلایی خورشید سرشتت
هنگام طلوع
رها شو در خودت 
معلق
غوطه ور باش در وجودت
سبک و رها 
بی وزنی روحت و قوت ببخش
بین خودمون بمونه 
گاهی ..
یواشکی دنبال خودت بگرد 
هرچی پیدا کردی 
دور از چشم دیگران تو یه جای امن قایمش کن 
یه جای خوب 
یه جایی مث آغوش خدا
آریو بهنام