عصر جمعه
وقتی باران باشد
اما تو نه !
وقتی باران باشد
اما تو نه !
پسر: ممنون...انشالله قسمت شما...
دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟
پسر: چی می خوای؟
دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟
پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟
دختر: نه.. !!
آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن.. .
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم...!
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش..
حالت خوب باشه.
ازت متنفرم
بهش گفتم:
خب ادما بخصوص دختر زود از پسرا متنفر میشن
ولی این تنفر همیشه بد نیست
یه جرقه یه اتیش درست میکنه...ولی بعدا باعث پخته شدن غذا میشه
موند چی بگه ..ول کرد رفت
لووووووووووول
دار....................... دارم.
شبيه کسي شده ام
که پشت دود سيگارش
با خود مي گويد :
بايد ترک کنم ! سيگار را ، خانه را ، زندگي را ،
و باز پُــکــي ديگر... ...
همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدیم
میپرسی: بیداری؟
آری بی "دار"م
چرا که اگر "دار" داشتم یا قالی زندگیم را خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص...!
پس!؟
بی"دار"بی"دار"م!!
از خودم بیزارم
از خود دلگیرم
شک ندارم اگر خدا مهربان نبود حق بخشش خواستن هم شرمگینم میکرد..
....
خدایا...
بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم،بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم، بابت لحظات شادی که به یادت نبودم ، بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادم، بابت هر گره که به دست خودکور شد و مقصر تو را دانستم
مرا ببخش
کمکم کن که بفهمم
تو کنار منی نه روبروی من
......
خدایا این کفران نعمت این روزهایم را ببخش
خدایا این کفرگوییای این شبانم را ببخش
اریو توبه خواهد کرد از خود او را ببخش
خدایا اندراین ظلمت شب ..روزگارانم شدی..
نور بودن ..کور گشتن هایم ببخش
شب به نیمه میرسد هر لحظه در عمق دلم..
ای خدا تا سحرگاه نزدیکست ...سیاهی هایم ببخش
یا ستار و یا غفار..
اریو بهنام...
چوپان را تنهایی دروغگو کرد...
اریو
کشاورز، دامپزشک میاره
دامپزشک میگه:
"اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید"
گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه:
"بلند شو بلند شو"
گاو هیچ حرکتی نمیکنه
روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه:
"بلند شو بلند شو رو پات بایست"
باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش
روز سوم دوباره گوسفند میره میگه:
"سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی "
گاو با هزار زور پا میشه
صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه:
"گاو رو پاش وایساده! جشن میگیریم، گوسفند رو بیاریـد قربونی كنيم ..."
و اینطوریه حکایت زندگی خیلی از ماها ...
فکر به اینکه
دیگران چرا از من برترند را جز در نادانی خود نمی توان جست.











باور کن
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند
نبودی و در نگاه تو من مردم
به گوری مرا امانتم دادند
به موری مرا حوالتم دادند
لحد به من نهادند و خاک اندر خاک
به روی من ناب درختی بنشاند یک تاک
به عشقت تلقین و وصیتم کردن
مرابه شورت به شور شین افزودن
دو سه فاتحه وبعدش سکوت ودیگر هیچ
منو نگاه سیاهم ... مور در بالین
دلم به حال موری میسوزد
که از گلویم به لانه میبرد در قبر..
که هزار حرف نگفته در بغضش
چه میداند بیچاره چه با خود برد
چه روزی بر روزه روزگارش افتاده
نفس به تنگ میبرد و میکند شیون
دریغ که سم بود و مرا زخود برده
تمام مروی و استقامتش هیهات
به باد میرود و میشود دوده
دلم به حال بوته ای میسوزد
که بر خاک من کند استقرار
تمام تنش از خوار من شود خار
سرخ گلش به سیاهی ام الوده
دلم به حال ان لحد میسوزد
که جور بار جهان بر تنم کند اعمال
تحملش نبود این همه ..شود فرسوده
دلم به حال سنگ میسوزد که بر سرم بنهند
بزرگ دروغ جهان به رخش کنند کنده
آرامگاه ابدی چرا نویسی ای دوست
کدام ارام تا نیاید به کوی من آن سوده
تا خدا خداست و زمین در گردش و استقرار
بکوی درش گرخاک نشوم نگردم اسوده
هزار سال گر شود از من گذر به بستر
به شفای تو گر مبتلا نشم هیهات از مرده
مریضی عشقت نمی شود درمان به بعد مرگ لیکن
خوش ان شوخ مردی که بر تو شود افسرده
دو سه جمله زه حلقومم سبک تر شد بار لیک
هنوز دلم به حال مور میشود ازرده
اریو بهنام
هر گاه دلم پره..جیبم خالی
هرگاه جیبم پر...دل خالی
اریو بهنام
اریو روزای اخرته ها حواست رو جمع کن ادم بشی
عشقت همانقدر که بزرگم میکند و شاد و امید وار ..
همانقدر هم تحقیرم میکند و مایوس و غمگین..
و این تحقیر را دوست دارم که بزرگم میکند بزرگتر از بلندترین کوهای و عمیق ترین دریاها..
یک روز خوشبختترین آدمِ روی زمین..
یک روز بی ثبات بی اراده بلاتکلیف میشوم ..
واین بلاتکلیفی را دوست دارم...و مستانه عشق بازی..
یک روز عاشقِ شاعر ..
شعرهایش را با دل و جان میخوانم و با انکه نمیفهممش باز لذت میبرم..
یک روز شاعرِ عاشق..
شعر هایم را حتی نمیخوانم ولی میگویم..
یک روز بیزار از هر چه حرفِ قشنگ..
بی کلامترین میشوم ..
یاد مرگدگان قبرستان می افتم ..
و باز لذت از این مردگی در زندگانی
تو با منی ..
اما نیستی
در منی و برون از من نیستی..
خاطراتت با من..
لحظاتم را تسخیر کرده ای
اما نیستی...
شاید هم عیب از من است و تو را نمی بینم
باید جور دیگر بینم انگار ..
اری باید با عینک اشک نگاهت کنم
چشمانم کویرست و سراب زیاد میبیند
باران اشک لازم دارم...
تمام این دنیا با من است ..
تو با منی..
تو درمنی..
عجیب در کنارِ تو تنها و تنهاتر و تنهاترین میشوم..
و همه دنیا با من..
و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است...
هر روز ، بیش از روزِ پیش از این زندگی سیر میشوم ..
خدایا منتظرما..
توکه برعکس ما فراموشکار نیستی
دعوت نامه فراموش نشه
منم دعوت کن..
......
آریو بهنام
وگر نه همون خاطره فاتحه تو رو می خونه!!!
الان میگن "سیریش
پاک می کنم و میدانم تو هیچ یک از حرف های مرارا نخواهی خواند ..
اما من تمام حرف هایم را گفته ام
می خواهم از خودم بزنم بیرون و از همه ی چیزهایی که اجازه نمی دهند از خود بیرون بزنم.
گفتی با روحت مدارا کن با کلمه ها... با این من کشنده مدارا کن
و عشق آهنگی بود که نمی گذاشت آزرده خاطر باشم ..
یادت هست ؟ تو رد شدی و خیابان از آن وقت برایم بوی تو را می داد
و چه سالهایی که به آن خیابان قدم ننهادم و بویت هنوز تن چنارها را عطراگین میکند
لعنت به من اگر غمگینت کنم من از صبحی صحبت میکنم که قرار است همین روزها ما را روشن کند..
ما هیچ به فکر خودمان نبودیم در جهان تنها بودیم و همین احساس را دل در ما داشت
دستم به تو نمی رسد، حتی در شعرهایی که با دست خودم می نویسم..
پس هم چنان در ارتفاع دورترین استعاره ها بمان! مباد که دست کسی به تو برسد...
حتی من
ادامه بده.....
به نبودنت ادامه بده به لبخند...به لبخندی یخ که سرمایش همه خورشید را می بلعد
ادامه بده و بنگر..
ادامه بده.. به نگاه به جشن ...
از همان حرفهای ساده بزن مثلا بگو چه روز بدی ........
و مرا از خود باز بربا
چه غذای بی نمکی و هوا چه گرفتست...!
نیستی و اتفاق های تلخ، ساده می افتند....... نیستی و ترس های کوچک، بزرگ می شوند......
.... ومهم نیست چند شنبه است!
ومهم نیست ساعت چند است...
مهم اینست که تو هنوز نیستی
آریو بهنام
بارها دیدم و باور نکردم
و این جهان...
پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند،
و در اغوش میفشارند
و دست بر گردنت به دوستی انداخته اند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند
و سایز گردنت میگیرند
باورم شد امروز
که هر که هستی و هرچه هستی
طنابی برگردنت خواهند انداخت
کافیست سایز گردنت را بگیرند
و بعد کار تمامست..
آریو بهنام
+=+=+=
آریو بهنام
یادت باشه که
این نیز بگذرد..
باور نداری؟
اگر باور نداری
یادت بیار اون گذشت..اون روزا
این نیز بگذرد
خاطرت جمع
پس بیخیال
و بازهم بوی میت
اما اینبار نه بوی کافور و سدر
بوی تعفن
بوی مرگ چند روزه
افتاب داغ و ظهر گرم
عرق بر پیشانی ها حاکم
و افتاب مسلط
تابوت بر دستان چند جوان و
همه در اطرافش
قدمها تند شده از گرما
همه میخواهند زود کار تمام شود
و اقلا سایه درختچه ای را دریابن..
عجب بویی می اید
مرگان دیروز و گرمای تابستان و بازهم تعفن
همه میگویند زمزمه کنان بوی مردارست
خاک کم میریزند
تنفسش بیمارست
و من ان لحظه
بخود میگویم
این بوی دنیاست
همانکه مرا درخود غرق کند
چه ناشایسته عروسیت این دهر
رسم و ایین دیگه اینجا هیچ است
نه تلقین درست و نه حرمت کامل
خاک به خاکش میریزند و دیگه هیچ در هیچ
الفاتحه و بعدش ترحیم
و انگار دگر هیچ نبودست در این دنیا او
خنکای مسجد و شربت و خرما و یک ترتیل
و دگر هیچ و خداحافظی سالها عمر
و تمامیتی از ناتمام اباد زمان
هیچ در هیچ
سختی لحد و تاریکی و قبر و همه امال خراب
چه عجیبس این مرگ
هیچ در هیچ کند هرچه به ما ریسیدیم
و چه نقزس جمالش ...کامل
و تمنای نمازی در شب
همه دنیای مرا با خود برد
همه عمران مرا با خود برد
یک کفن ..دو سه تیکه سیمان..و دگر هیچ در هیچ
خاک دست مرا از هیچ کوتاه کردست
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد....که این عجوزه عروس هزار دامادست
نثار درگذشتگان الفاتحه
اریو بهنام

.jpg)
و من تکم و بی بدیل.. و یگانه ..
تو در حد من نیستی ..
ازم گذر کردی
ارام با خود گفتم..
وقتی میرفتم
اری درستس که من هیچم و بی ارزش و صفرم اما..
اعدادی که به صفر پشت پا نمی زنند بزرگ می شوند...
و تو نفهمیدی یک با صفر با ارزش ترست
اریو بهنام..
اروم تو دلم گفتم:چه فرقــــی میکنه ساعت چند باشه؟ ۳؟ ۴؟ ۱۲؟ وقتی کسی که باید باشه، نباشــــه....
اریو بهنام
سرت را بگیری بالا ،
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش، حواست باشد ؛
دل شکسته ، گوشههایش تیز است!!
مبادا که دل و دست کسی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین!!
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود…!!
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن ، رنجت را پنهانتر.
گاهی بازی زندگی اینگونه است،بازنده فقط کسیست که بازی نکند.
طاقت بیاور!!
سرت را بگیر بالا…
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻩ ﺑﻬﺶ ﮐﺎﺭ
ﻧﻤﯿﺪﻥ ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﻼﺵ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!!
ﻣﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ
ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ!...ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ
میگن باید هرکس بی سواده بره نهضت سواد
اموزی.اون بنده خدا هم اجبارن میره ثبت نام و
ﻫﻢ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ!! مدتی میگذره و به کلاسای بالاتر میرده..
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ
ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ، ﺍﯾﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺗﺎ
ﻣﺴﺎﺣﺖ ﯾﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻪ!
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻦ
ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮ!....
=======
چیزی که دور از دسترس نیست و برای خیلیها ملموسه ![]()
مثلاً می گفتی : منو می شناسی ؟
- آره
می گفتی : اینجا خوبه برات ، راحَتی ؟
- آره
می گفتی : خوشحالی که اینجایی ؟
- آره
می گفتی : می خوای بریم بیرون یِ دوری بزنیم ، دلت واشه ؟!
اونوقتِ که اِنقدر جیغ میکشهُ دآدُ فریآد می کنه که نه! نه! نه!
بعداً دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهت می گه :
« آخه ، با هَمین بَهونه آوردنش سرایِ سالمندان »
این سوال نباید می پرسیدی .
میدونم چیز با ارزشی ندارم که لایق تو باشه
میدونم فراتر از تصور منه خوبیات..
ولی بدون ..
بدون اریو بخاطر دل پاک و مهربونت دوست داره نه چیز دیگه
شاید دوست داشتنش کم ارزش باشه .ولی بدون تمام زندگیش یه دله که دوست داره حس کنی بخاطر خوب بودن و پاکی دلت دوست داره
تمام تو سهم منه...به کم قانعم نکن