گاهی برایت چیزهایی می نویسم بعد پاک می کنم...

 پاک می کنم و میدانم  تو هیچ یک از حرف های مرارا نخواهی خواند ..
اما من تمام حرف هایم را گفته ام
می خواهم از خودم بزنم بیرون و از همه ی چیزهایی که اجازه نمی دهند از خود بیرون بزنم.
 گفتی با روحت مدارا کن با کلمه ها... با این من کشنده مدارا کن
و عشق آهنگی بود که نمی گذاشت آزرده خاطر باشم ..
یادت هست ؟ تو رد شدی و خیابان از آن وقت برایم بوی تو را می داد
و چه سالهایی که به آن خیابان قدم ننهادم و بویت هنوز تن چنارها را عطراگین میکند
لعنت به من اگر غمگینت کنم من از صبحی صحبت می‌کنم که قرار است همین روزها ما را روشن کند..
 ما هیچ به فکر خودمان نبودیم در جهان تنها بودیم و همین احساس را دل در ما داشت
دستم به تو نمی رسد، حتی در شعرهایی که با دست خودم می نویسم..
پس هم چنان در ارتفاع دورترین استعاره ها بمان! مباد که دست کسی به تو برسد...
حتی من
ادامه بده.....
به نبودنت ادامه بده به لبخند...به لبخندی یخ که سرمایش همه خورشید را می بلعد
ادامه بده و بنگر..
ادامه بده.. به نگاه به جشن ...
از همان حرفهای ساده بزن مثلا بگو چه روز بدی ........
و مرا از خود باز بربا
چه غذای بی نمکی و هوا چه گرفتست...!
نیستی و اتفاق های تلخ، ساده می افتند....... نیستی و ترس های کوچک، بزرگ می شوند......
.... ومهم نیست چند شنبه است!
ومهم نیست ساعت چند است...
مهم اینست که تو هنوز نیستی
آریو بهنام