حکایت زندگی های ما
یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه
کشاورز، دامپزشک میاره
دامپزشک میگه:
"اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید"
گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه:
"بلند شو بلند شو"
گاو هیچ حرکتی نمیکنه
روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه:
"بلند شو بلند شو رو پات بایست"
باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش
روز سوم دوباره گوسفند میره میگه:
"سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی "
گاو با هزار زور پا میشه
صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه:
"گاو رو پاش وایساده! جشن میگیریم، گوسفند رو بیاریـد قربونی كنيم ..."
و اینطوریه حکایت زندگی خیلی از ماها ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 1:25 توسط آریو بهنام
|
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...