مرا به مروستان همی بردند

نبودی و در نگاه تو من مردم

به گوری مرا امانتم دادند

به موری مرا حوالتم دادند

لحد به من نهادند و خاک  اندر خاک

به روی من ناب درختی بنشاند یک تاک

به عشقت تلقین  و وصیتم کردن

مرابه شورت  به شور شین افزودن

دو سه فاتحه وبعدش سکوت  ودیگر هیچ

منو نگاه سیاهم ... مور در بالین

 

دلم به حال موری میسوزد

که از گلویم به لانه میبرد در قبر..

که هزار حرف نگفته در بغضش

چه میداند بیچاره چه با خود برد
چه روزی بر روزه روزگارش افتاده

نفس به تنگ میبرد و میکند شیون
دریغ که سم بود و مرا زخود برده

تمام مروی و استقامتش هیهات
به باد میرود و  میشود دوده

دلم به حال بوته ای میسوزد
که بر خاک من کند استقرار
تمام تنش از خوار من شود خار
سرخ  گلش به سیاهی  ام الوده
دلم به حال ان لحد میسوزد
که جور بار جهان بر تنم کند اعمال
تحملش نبود این همه ..شود فرسوده

دلم به حال سنگ میسوزد که بر سرم بنهند
بزرگ دروغ جهان به رخش کنند کنده

آرامگاه ابدی چرا نویسی  ای دوست
کدام ارام تا نیاید به کوی من آن سوده

تا خدا خداست و زمین در گردش و استقرار
بکوی درش گرخاک نشوم نگردم اسوده

 

هزار سال گر شود از من گذر به بستر
به شفای  تو گر مبتلا نشم هیهات از مرده

مریضی عشقت نمی شود درمان به بعد مرگ لیکن
خوش ان شوخ مردی  که بر تو شود افسرده

دو سه جمله زه حلقومم سبک تر شد بار لیک
هنوز دلم به حال مور میشود ازرده

 

اریو بهنام