عشقت همانقدر که بزرگم می‌‌کند و شاد و امید وار ..

همانقدر هم تحقیرم می‌‌کند و مایوس و غمگین..

و این تحقیر را دوست دارم که بزرگم میکند بزرگتر از بلندترین کوهای و عمیق ترین دریاها..

 یک روز خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین..

 یک روز بی‌ ثبات بی‌ اراده بلاتکلیف می‌‌شوم ..

 واین بلاتکلیفی را دوست دارم...و مستانه عشق بازی..

یک روز عاشقِ شاعر ..

شعرهایش را با دل و جان میخوانم و با انکه نمیفهممش باز لذت میبرم..

یک روز شاعرِ عاشق..

شعر هایم را حتی نمیخوانم ولی میگویم..

 یک روز بیزار از هر چه حرفِ قشنگ..

 بی‌ کلام‌ترین می‌‌شوم ..

یاد مرگدگان قبرستان می افتم ..

و  باز لذت از این مردگی در زندگانی

تو با منی ..

اما نیستی

در منی و برون از من نیستی..

خاطراتت با من..

لحظاتم را تسخیر کرده ای

اما نیستی...

شاید هم عیب از من است و تو را نمی بینم

باید جور دیگر بینم انگار ..

اری باید با عینک اشک نگاهت کنم

چشمانم کویرست و سراب زیاد میبیند

باران اشک لازم دارم...

 تمام این دنیا با من است ..

تو با منی..

تو درمنی..

عجیب در کنارِ تو تنها و تنهاتر و تنهاترین میشوم..

و همه دنیا با من..

 و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است...

 هر روز ، بیش از روزِ پیش از این زندگی‌ سیر می‌‌شوم ..

خدایا منتظرما..

توکه برعکس ما فراموشکار نیستی

 دعوت نامه فراموش نشه

منم دعوت  کن..

......

آریو بهنام