عمامه
عمامه ز سر فتاده و یار در بر و باده پر
عقلم مگر کم افتادس آغوش رها کنم
عقلم مگر کم افتادس آغوش رها کنم
این گونه پرده دری مسلکم نبود
انگار قسمت افتاد دنیا ز دین جدا کنم
هر لحظه موعظه کردم که در طریق ماست
میخانه گلستان و منبر رها کنم
اخر شدست میسرم که در حجله عشق
مکتب مذهب گذارمو باز بند قبا کنم
لب بر لب سیمین بری دگر نهاده ام دوش
وقتس شیطان سنگ زنم و خدا خدا کنم
بهنام دلت خوش زاهد کذاب است و لعین
حکم پادشاهست که تبری از گدا کنم
آریو بهنام
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 10:50 توسط آریو بهنام
|
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...