عمامه ز سر فتاده و یار در بر و باده پر
عقلم مگر کم افتادس آغوش رها کنم

این گونه پرده دری مسلکم نبود

انگار قسمت افتاد دنیا ز دین جدا کنم

هر لحظه موعظه کردم که در طریق ماست 

میخانه گلستان و منبر رها کنم

اخر شدست  میسرم که در حجله عشق

مکتب مذهب  گذارمو باز بند قبا کنم

لب بر لب سیمین بری  دگر نهاده ام دوش

وقتس شیطان سنگ زنم و خدا خدا کنم

بهنام دلت خوش زاهد کذاب است و لعین

حکم پادشاهست که تبری از گدا کنم

آریو بهنام