خيلي وقتا اين جمله ناراحتيامو تسكين ميداد:

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد ؛ از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است..

و با خود ميگفتم بلاخره تنديسي از خود بنا خواهم ساعت ماندگار

اما ..

ديروز به موزه ي خاطراتم رفتم

مجلل نبود و دلربا

تكرار در تكرار كوتاهي از گـــِـــلينه هاي نيم شكسته

و يادي از ان تنديس كردم و بسراغش رفتم

ناگاه كودكاني ديدم كه در پستوي نمناك و نيم تاريك  اتاقك مخروبه اي از موزه

در حال سوار شدن بر تنديس بودند

نعرزنان به مسول موزه خود رساندم..

اين چه كارست بر تنديس

لبخندي زد و گفت

هر تنديس نشانه بها نيست و هر موزه ارزشمند

تو تنديسي از حماقت مردماني و اين موزه پالان گاه استران

خود بخود شايد تنديسي مرمرين ساخته اي و پر زحمت

ليك

تا تورا سالها نگذرد و مردماني كه دركت

به پستوي حماقت باقي

تو به انها وصلي

اين مردمان ني ز تو اند

بازا و به ان دخمه رو و كودك بين

كه به فردا تورا چشم گيرد

 

تو به ان تعلق داري

كه سوار بر تو

آيننده ببيند و دركت باشد

اريو بهنام