دار..
یادت باشد که سحرگاه بدارم زده ای
و چه خنک نسیمی بر اویزانیم خواهد وزید
بوی مرگ میدهد و رهایی
رو به خورشیدم دار کنید
که نور مرا در خود برد بالا
و دستانم نبندید که دنیا عمری بست دستانم
و چشمانم باز گذارید که بر هر نبودنت چشم باید میبستم و منتظر
همه روز بر دارم گذارید و غروب برمن نماز گذارید بعد مرگ خورشید
که مرگم انصاف را از هرچه قاضیست برد و هر منصور بی ابرو
باد را برمن مباح کنید وبالاترم ببرید
تا یادم بماند بالا بودم و بزیرم کشیدی
بر جاده ای یه سویه دارم بپا کن و مرا به فردا نشانه رو
که برگشتی نداشتم هیچ و هرچه بود فردا بود
کفنم را ژولیده لباس تنم بگذار بماند
که تن ارای من نه لباسست و نه این قبا
طناب ز گردنم باز مکن و از خاک بیرون نه
که این راهست بر هر گمشده در تاریخ
زیر پایم کودی گو زند به لعب
که گنهی ..جهنمی ...بهشتی بر گردنش نباشد فردا
سحر اخر را بوی عشق می بینم
وسلام
بیاد کسی که ناحق مرگ را در اغوشش نهادن
خدایش بیامرزد
آریو بهنام
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...