هر کس کشوری دارد

هرکس به خاکی دل بستگی دارد

هر کس هوایی جایی را دوست دارد

هرکس کسی دارد

اما نمی دانی که کشورم تویی

خاک تورا هوس کرده ام

 

هوای تورا نفس میخواهم بکشم

کسم توباشی

و نیستی

نبودنت نه شکایت میاورد و نه غم

دیگر چیزی نماندس  که غم هم از دستم کلافه شود

فراری شده از من

من ماندم و خدای من

نه کسی هست ....نه حتی خاطره ای

تنهایی هم با من غریبی میکند

فراری شدن انگار و رفیق غم

من مانده ام و یک اتاق پر از ازدحام و یک سکوت خفه در حلقم

گنگ ترین لحظه هایم شلوغیست که تو در بین ان نیستی

اتاقمان گوشه هم نداره که در کنجش کز کنم

مملو از ناچیزهای به درد نخور

متکایم دیگر جای خیس شدن ندارد

راستش خجالت میکشم ازش

زانوهایم دیگر حوصله اغوشم راندارن

اروزی یک هق هق به دلم ماندس مدتها

خنده که در قاموسم جایی دیگر ندارد انگار

من ماندم یک سکوت شلوغ در گلو

نمی دانم کجایی و به چکار مشغول

نمی دانم با که هستی و به چه مشغول

نمی خواهمم بدانم

فرقی نمیکند که باشد و کجا باشد و با چه مشغول

مهم این است که نه با منی و نه در منی و نه به من مشغول

یاد روزی می افتم  که نبودنت را اغاز کردم

باروش سخت بود ولی نبودی

دقیق یادمست

همان لحظه ای بود که اولین نگاهت دلم بربود

 واولین کلامت کلامم را خشک کرد

خوب میدانستم این اغاز نبودنت است

و دیگر نبودی ازآن لحظه

تو ظهور کردی و افول

همیشه هر طلوعی به غروبی می انجامد

سحر می اید و شب میرود

افتاب می اید و سحر میرود

افتاب میرود و شب در میاید

تا بوده همین بوده

تو امدی و من رفتم

تو امدی و من   رفتم..

اریو بهنام