هویجوری بی دلیل  رفته بودم به یه پارک که توش یه دریاچه مصنوعی  بود
من بودم و من ..هیچکس اون قسمت پارک نبود
تو سوز و سرمای این وقت زمستون
البته انقدرا هم بی دلیل نبود
از خودم داشتم فرار میکردم و همه ی فعال اطرافم
زل رده بودم به دریاچه
حکایت ادما حکایت این دریاچست و فواره هاش و چمناش و رستورانش..
 یادمه اون روزایی که جای سوزن انداختن توش نبود و چمنش از بس ادم روش مینشست زرد و پر پوست تخمه...
یادمه فواره هاش سر به فلک میکشید و ندونسته یاداور میشد هر عروجی..افولی داره..
یادمه دور وبرش کلی برو بیا بود و ابهت ولی تا یکم سرد شد
جز خودش و خاطراتش کسی براش نموند یه رهگدر ره گم کرده جز من براش نمونده که از ناچاری بهش پناه اورده...
یادت باشه همه ما یه دریاچه ایم .. و بدیش اینه از نوع مصنوعی...
 تفریحگاه مردم.تفریحشون که تموم بشه جز پست تخمه و کچلی چم و تنهایی برامون چیزی نمی مونه تو سرمای زمستون بی کسی
اریو