امروز روز عجیبی بود
نمی دونم شایدم برای من اینجوری بود
اخه روز روزه...همون خورشید..همون ظهر..همون غروب
ولی برای من خاص بود
صبحش ناامید ترین کسی که میشناختم خودم بودم
باید یه کار بزرگ میکردم
بزرگترین کاری که تو تمام عمرم براش لحظه شماری میکردم
هیچ کس نخواهد فهمید چه کشیدم و چه گذشت برمن امروز
جز خدای من
صبح به ظهر رسید و ظهر به عصر نزدیک
انگار اسمونم باهام لج کرده بود
گفتم دمت گرم اینه رسمش
و رسمشو اصلا نمی دونستم چی بود
خود خوری ....و بازهم خود خوری
و بی حاصل
روز حسرت
روز همه باد گذر های عجیب بر من
و بازهم حسرت و باز خود خوری
نمی دونم چی شد...
حسابمو برای هزارمین بار چک کردم
قراربود بیاد و بهم امید بده و
هر سری همون بود عددی بی مقدار
عین بی ارزشی دنیایی که تنهام گذاشته بود
و باز هم خدا...خدا
و معجزه
نمی دونم چی به چیه
یهو اومد و جور شد
الله اعلم
لباس پوشیدم و رفتم
و خریدم
و الان خیالم راحت
خریدم همه ارزوهامو
خریدم همه بیکسی  هامو
خریدم و تموم شد
و شکر خوش مرام روزگاران

اندکی صبر سحر نزدیکست
++++++++++++
اریو بهنام