دیشب باز با خودم خلوت کرده بودم یاد یه وقتی افتادم که خیلی خیلی کم اورده بودم از همه نظر

 پشت خونمون یه کوه بلنده که کل شهر در دامنه اون بنا شده

 گاهی که خیلی کم میارم میرم سمتش و از شهر دور میشم

 و هر چند دقیقه برمیگردم و به شهر نگاه میکنم

 خونه ها کوچیک تر میشه چه برسه به ادمایی که دیگه دیده نمیشه

 یکم که بالاتر میرم کوچه ها محو میشه جز یه خط کوتاه ازش چیزی نمیمونه

 و وقتی به بالاش میرسم بعد 2-3 ساعت..دیگه خیابونا هم شده یه خط باریک و کوتاه...

 کل شهر رو از وسط سوراخ  یه وسط دوتا انگشتام نگاه میکنم و باخودم ارامش رو لمس میکنم

 و بعد یه نگاهی به دورتا دروم میندازم

 سکوت و یه صدای باد ارامش بخش

 و رقص خار علفهای روی کوه

 و ارامش و پایداری که کوه داره و اهمیتی به اون همه هیاهوی مردم توی دامنش نمیده و سرش به اسمونه

 اسمون

 اسمون

 و گاهی تا غروب افتاب اونجا میمونم

 رنگ خوردشیدش یکم فرق داره انگار

 زرد تره...روشن تر با اینکه داره محو میشه...ولی یه چیزی رو خوب توش میبینم...که هزار هزار تا ادم عین من توی این کوه اومدن و الان نیستن ولی اون هست...

 کوه بودن خیلی خوبه....چون باقی میمونی انگار

 ولی

 بخودم که میام میبینم اگه نگاهش به اسمون نباشه اینم هیچی نیست یه تل خاکه بزرگه

 سرمو به اسمون میکنم و دلم به اسمون اروم میشه

یهو بخودم اومدم و گفتم چته دیونه شدی

منکه فکنم دیونه شدی پسر

یه صدایی تو وجودم پیچید گفت :مهم نیست

 منم نظرت رو نخواستم

  یکی از دیونگیامو گفتم به خودم

وقتی بخودم اومدم دیدم صبح شده

اریو بهنام