هوا گرگ ميشت در من

نه شبست و نه روز

و تقويم يادم نيست

ولي سوز بمن ياد اور ميشود

زمستانست

شايد شب يلداييست

نمي دانم

شايد امشب بلندست و فردا تولد خورشيد

شايدم فردا يلدايي مكررست

به عقب مينگرد در اين باد

سوز ميايد باز در چسمانم و ميسوزاند..

خيسيه يخ زده اي بر پلكم..

جای پایم هنوز خالیست ...

 روی برف

در پياده رويي خسته..

ياد باد آن نيكت سرد...

و تمناي نشستن بر آن

و به هم چسبيدن ...در كنار باران

جای پایم هنوز خالیست ...

 روی برف

 

 نمی دانم برف نمی بارد

 

 یا انقدر دلم سردس امشب باز

که یخ زد در امتداد من

 

 و دیگر کس به این کوره راه سرد پای نزاشت

جز غم..

اريو بهنام