کاش آخر این سوز بهاری باشد
نمیدانم چرا اینگونه گشتست احوال این شهر
هنوز از آستانه ی برگریز
نگذشته چند روزی چند
و سبزینه برگها هنوزم حاکمن بر درختان
باغ
که ناگاه برف و سرمای جگر سوز استخوان افروز سرتا سر شهر را گرفته
که ناگه زمستانست و سوزش سردی بر پاست
و گرگها زوزه کنان حاکم شهرند در شب
یادش بخیر جنگل سبزی بود این شهر
که به اره ی کند پیرمردی مقبول
کم کم ریشه خشکاند و جنگل آهن برپا
زوزه ی گرگ از آن روز یادگار مانده به شب.
و سخت زمستانی سردست
و همه گریبانها مأمن سرهای فراز
که فرودی دارند ز سرمای خنک عصر سردستان
برفهای روی بام یخجوش شده بر شیروانی کهنه
و تمام آبها منجمد از سوزند.
و دگر گنجشک هم
نغمه ای در طلب معشوقه ی خود نسراید در سوز
و چمن خالی ز سبزینه تنپوش خودش زرد گشته.
و دگر هیچ نفسی گرمش نیست
و زمستان سردست
و شبانش طولانی.
و گربه ی بازیگوش
به خط افق شرقست خیره
و ز پیر زن مهربانی که برای نوه اش قصه ی زیبایی روز را میگوید
خود به گوشش بشنید
که اندکی صبر کنی کودک زیبای من
سحر نزدیکست
و به خود کز کرده و زیر لب میگوید..
کاش در اخر این شب پگاهی باشد ..
کاش آخر این سوز بهاری باشد
اریو
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...