یاد دارم در دوران طلبگی و سیر سلوک و جهد شناخت زمانه ام..

هرچه مجسد میزدمدی  ..کمتر میجستم..

نالان و ناامید سر بر جاده ای گذاره و همی به ناکجا اباد برفتمدی..

ناگاه..در پشت کامیونی جمله ای حکیمانه خواندمدی ...

فرزند کمتر.....همسر بیشتر..

انگشت حیرت از علم فراوان گوینده اش بر دهان همی گاز گرفتندی..