خوب بیییییییییید...
یاد دارم در دوران طلبگی و سیر سلوک و جهد شناخت زمانه ام..
هرچه مجسد میزدمدی ..کمتر میجستم..
نالان و ناامید سر بر جاده ای گذاره و همی به ناکجا اباد برفتمدی..
ناگاه..در پشت کامیونی جمله ای حکیمانه خواندمدی ...
فرزند کمتر.....همسر بیشتر..
انگشت حیرت از علم فراوان گوینده اش بر دهان همی گاز گرفتندی..
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 2:53 توسط آریو بهنام
|
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...