خاطره یکی از رفقا

اقا دو سال پیش روز معلم قبل اینکه یکی از دبیرها بیاد تو با بچه ها قرار گذاشتیم واسش جشن بگیریم،از این برف شادیا گرفته بودیمورفیقم پشت در قایم شده بود مه این اومد رو سروکلش برف شادی بزنه!!!این بنده خدا اومد تو و رفیقه ماهم نامردی نکرد برف شادی رو خالی کرد رو سروکولش،منم فشفشه دستم بود!!بچه هام جمع شدن دورش داشتن میرقصیدن،یکیم رو میز میزد،اقا مارو هم جو گرفت فشفه دستمون رو پرت کردیم وسط جمعیت،یهو دیدم یه گلوله آتیش وسط کلاس داره پرپر میزنه!!!نگو این برفا آتشزا بودن و این بدبخت هم کامل موهاشو ابرهاش سوخت!!!خیلی شیک نشستم سرجام!!!هیشکیم نفهمید!!!

برف اتش زا هم ندیده بودیم ...که دیدیم.والااااااااااااااا