اندر حکایت خانم همسایه...
داشتم میرفتم دستشویی .دیدم زنگ خونه رو میزنن از مامانم پرسیدم : کی بود ؟
گفت : فلانیه . یه دقه داره میاد بالا که لباس کاسه آش نذری رو پس بده بهم و بره ...
منم کمرو... خلاصه بدجور آلارم میداد سیستم
فشار بهم اومده بود بد مدل
و پیش خودم گفتم : این خانم فلانی که سریع میخواد بره ، من میرم دستشویی هم خلاص میشم از این آلارم ها
و هم قایم میشم تووش که منو نبینه تا اینکه راشو بکشه و بره پی کارش . خلاصه رفتیم داخل اتاق فکر وبه نظریه کونتوم ۴بعدی که خودم دارم کشف میکن ...فکر میکردم.... دیدم شد 10 دقه ، 20 دقه و یارو هنوز صداش میومد و از هر بابی سخن میفرمود...آقا چشمت روز بد نبینه...ما کل مسائل لاینحل علم رو حل کردیم...دیدیم خانم خانما ول کن نیست گفتم بعد از 20 دقه از دستشویی برم بیرون و منو ببینه خیلی ضایع ست . خلاصه همونطوری یه 10 دقه دیگه نشستم توو دستشویی و مسائل سیاسی جهان رو حل کردم که یهو دیدم یکی پشت دره و به زور میخواد در رو باز کنه .مادرمم بینوا و درمونده مونده بود چیکار کنه.. 2 زاریم افتاد که این پسر خاله گیج ماست طرف پشت دره .از صداش حالا مونده بودم چیکار کنم گیج ومنگ بودم که چیکار کنم . خلاصه با پافشاری اوون که خاله چرا در دستشویی گیر کرده....و کم اوردن من ، در رو باز کردم و با فضاحت تمام بهش گفتم : پوستت رو میکنم زندگی نداری هر روز تلپی اینجا و قبل از اینکه تکون بخورهبگیره با سرعت نور متواری شدم تو اتاقم
گفت : فلانیه . یه دقه داره میاد بالا که لباس کاسه آش نذری رو پس بده بهم و بره ...
منم کمرو... خلاصه بدجور آلارم میداد سیستم
یکی نیست بگه این همه تعریف از کجاااااااا میارن این خانم هاااااااااا...والااااااااااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 3:58 توسط آریو بهنام
|
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...