به مناسب پنجمین سالگرد تولد وبلاگ کمی ولخرجی و بی احتیاطی میکنم و چندتا جک میزارم.بعضیاش کمی ...به بزرگیه خودتون ببخشید.. شاید تکراری باشن و قدیمی..منم برای دوستان قدیمی وبلاگ میذارم..

اولین جک..

نابینا

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه میخواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش …

تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه و می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم درو میبینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

دوباره میره توحمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس میپوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده

بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه میکنه و میبینه حسن آقا کورست. بنابراین با خیال راحت همون جور پتی میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز میکنه.

حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز میکنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقاهم به دنبالش.

همون طور عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش.میگه:خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیش که آوردم خدمتتون …