رفتند...مانیدم..
میدونی خیلیا رفتن تا بگن..
همه چی اون ول کن به من چه نیست..
همه چی تو کلاهت رو بگیر باد نبره ...بقیه پیشکشت نیست..
همه چی سوم شخص بودن و بی ثر بودن نیست
خیلیا رفتن
رفتن تا بگویند بین "بیشمار بودن" و "بیشعور بودن" فاصلهای نیست...
رفتند تا بگویند هنوز "من"ها "ما" را نفهمیدهایم!
رفتند. آرام و بیصدا. در سکوت. .
گاهی در هیاهو و غوغا..
در روزهایی که شرم تمام لحظاتمان را گرفتهاست...
در روزهایی که زبانمان را بریده ایم.. شاید دزدیده ایم..
رفتند...!
رفتند تا بمانیم!
در خفه خون.. دلهامان..
در شرم. . نگاهامان..
در سرافکندگی. . سرهامان..
در آرزوهای کور ...نگاهامان..
و طبلهای تو خالی...گوشهامان
رفتند تا ما بمانیم...
ایستاده بر ادعاهایمان. . بی دعایمان..
غرق در ترس و نیازهامان. ...در کمبود ها..در نازهامان..
بمانیم با پای لنگ ..عصا بدست..انهم بدستان لرزان..آه لرزانمان..
معلوم نیست ما از ماندن چه دیده ایم..
به خود می نگیریم..
آب راکد...کم کم بویی بلند میشود..
آری خود کرده را تدبیر نیست..
بو کرده ایم.. در تکرر خود ..در تکرار خود..
رفتند ..تلنگر زدن اما بخود مینگرم ..جلبک تمام وجودم را گرفته...سبزم از جلبک..
بو کرده ایم..
بو کرده ایم..
آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...