عصا..

نیم ساعت پیش هوس سنگک تازه کردم..

عزم جزم رفتن نونوایی که ۲تا خیابون پایین تر خونس..

خیلی بیخیال و عادی رفتم. یه چیزی دیدم کلی عجیب به فکر فرو بردم..

یه پیرمرد حدود۷۰ ساله نوبتش بود.عصای چوبیششو گذاشت کنار میز آهنی که نون روش مینداخت نونوا تا نونشو جمع کنه.

((حالا بگزریم از بی احترامی به نون و اون پیرمرد توسط جوون نونوا با ژرت کردن نون از ۲-۳ متر اون ور تر .که عادت اکثرشونه متاسفانه)))

یهو عصا سر خورد از کنار میز و افتاد زمین..

پبر مرد نمی رخش به من بود..

یهو یه غم عجیبی توش چهرش نشستد..

هیچ کس اهمیتی به افتادن اون عصا نکرد..من چند لحظه مات اون چهره شدم.
یهو خودمو تو جوونیای اون پیر مرد دیدم..
وقتی که با قدرت و صلابت چوب بازی میکرده تو مراسمات عروسی..
وقتی که شاید با چوب  دنبال گرگی که به گلش میزده..
زمانی که با یه چوب خیلی بزرگتر گردو و بادوم و سنجد از درخت برداشت میکرده..
وقتی که با یه حرکت با بیلش از رو جوب آب  2-3متری میپریده..
وقتی که اونم مثل الان من بیخیال درد زانو و کمر درد بوده و فکر میکرده همیشه اینجور خواهد موند..
با صدای تق تق عصاش رو سنگ فرش نونوایی بخودم اومدم..
بخودم که اومدم پیر مرد عصا رو برداشته بود..داشت لنگ لنگان از سنگکی خارج میشد .
 منو هنوزم که هنوزه مات و مبهوت خودش کرده..


حکایت ما..

حکایت ما ادما خدا نکنه این بشه..

هیچ کس.. هیج جا.. هیچ جور .. هیچی..(/-/-/)  هیچی.. هیچ جور.. هیچ جا ..هیچ کس..

 

که شاید به این منتج بشه..

هر کس ..هر جا.. هر جور .. هرچی..(/-/-/) هرچی..هر جور ..هر جا ..هرکس ..

 

قهوه نمکی

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد …
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.
...
حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
بعد از چهل سال مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: " قهوه نمکی". یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. ”

اشک هایش کل نامه را خیس کرد. یک روز، یه نفر از او پرسید، ” مزه قهوه نمکی چطور است؟ اون جواب داد “خیلی شیرین” !

سردرد..

سرم درد میکنه و دردم سر میکنه با من ...

که من تنهایی ات را جشن میگیرم با گل بی رنگ اشکانم..

به سرخان دو چشمانم..به گرمای ارغوان رنگ سرد سرد دستانم..

نگاهت در نگاهم یخ گره خوردس..

لبانت بر لبانت سخت بحرانیس..
به دنبال یک عدد لبخند..بدنیایت سفر کردم..
همه گشتم..همه کشتم. نیافتن بود در کار..
به مژگانت دست آویختم..
همه دست از نیاز وافر..
بجز ترکان گیسویت نیافتم من بدان باده..
به یک جام شوکران خوردن مراسهل است از کامت..
نمی داری به من  عرضه ..
به  دامانت..من آن دارم..
به سامانت من آن سارم..
که باران نگاهت بر من آرد جان..

زبرف دیدگانت یخ شود جانم..
مرا دم بر دمت بر دم...که دم دارد،بغض آلود این سینه..
سرم سر میدهد سرما...دمم دم میدهد بی مه...
نمی دانم که ...نمی تانم..نمی سانم به این سانم..
تمام روز در من شب موی تو سامانه..
مرا بی خود زخود وا کردی و رفتی..
ندیدی این همه غوغا ..و شاید دیدی و رفتی...
که سلطانی و بی مهری اساس جکمتت باشد..
به خود آیم نمی دانم که کی رفتی ..به چه رفتی ..کجا رفتی...
هراسان در خودم غرق تمنایت..
به گوشاگوش خود می رهم بی پینه..
نمی یابم زتو رد و نقشینه..
به زانو خود بغل گیرم ..بفریادم رس ای شیدای دیرینه..
تبسم بر لب جاری..دو دستانم دواتش دان شدس اکنون..
چشانم سارهای روز اغازین بهار ارد بخاطر ..
طلوعی بر دلم رنگ ثریا اورد یک دم..چشانم رنگ سبزینه..
بخود ایم.تورا یابم ..مرا درخود نمودی مست..و من مملو زتو گشتم..
خدایا این همه خوابس..یا ان کابوس دیرینه..
توهم باشد ایا این یا هرروز من چینه..
بخود جامی رسانم لب زجویبار دو چشمانم..
ندا اید بر ِ کامم.. زجام ذوب برگونه..
برو خوش باش ای مجنون که  تو لیلا زخود داری..
که مستی از درون داری...
که او را در حزون داری..
ز لا اعبدو ماتعبدون داری..
سرم درد میکنه و دردم سر میکنه با من ...

سرم درد میکنه و دردم سر میکنه با من ...

 

 

قمار باز..

باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن

رفتند...مانیدم..

 

میدونی خیلیا رفتن تا بگن..

همه چی اون ول کن به من چه نیست..

همه چی تو کلاهت رو بگیر باد نبره ...بقیه پیشکشت نیست..

همه چی سوم شخص بودن و بی ثر بودن نیست

خیلیا رفتن

رفتن تا بگویند بین "بیشمار بودن" و "بیشعور بودن" فاصله‌ای نیست...

 رفتند تا بگویند هنوز "من"ها "ما" را نفهمیده‌ایم!

رفتند. آرام و بی‌صدا. در سکوت. .

گاهی در هیاهو و غوغا..

در روزهایی که شرم تمام لحظاتمان را گرفته‌است...

در روزهایی که زبانمان را بریده ایم.. شاید دزدیده ایم..

رفتند...!

رفتند تا  بمانیم!
در خفه خون.. دلهامان..

 در شرم. . نگاهامان..

در سرافکندگی. . سرهامان..

در آرزوهای کور ...نگاهامان..

و طبل‌های تو خالی...گوشهامان
رفتند تا ما بمانیم...

 ایستاده بر ادعاهایمان. . بی دعایمان..

غرق در ترس و نیازهامان. ...در کمبود ها..در نازهامان..

بمانیم با پای لنگ ..عصا بدست..انهم بدستان لرزان..آه لرزانمان..

معلوم نیست ما از ماندن چه دیده ایم..

به خود می نگیریم..

آب راکد...کم کم بویی بلند میشود..

آری خود کرده را تدبیر نیست..

بو کرده ایم.. در تکرر خود ..در تکرار خود..

رفتند ..تلنگر زدن اما بخود مینگرم ..جلبک تمام وجودم را گرفته...سبزم از جلبک..

بو کرده ایم..

بو کرده ایم..


 

یه جک بی مزه و کاملا تخیلی..

مرد: ﻭقتی ﺩﻋﻮﺍﻣﻮﻥ ﻣﻴﺸﻪ ﭼﺮﺍ ﻋﺼﺒﺎنی ﻧﻤیشی ؟
ﺯﻥ: ﺧﻮﺩﻣﻮ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣیکنم.
ﻣﺮﺩ: جدی میگی !؟؟ ﭼﻪ ﺟﻮﺭی ؟
ﺯﻥ: ﮐﺎﺳﻪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺭﻭ ﻣﻲشورم !
ﻣﺮﺩ: ﭼﻪ ﺭﺑﻄﻲ ﺑﺎ ﺩﻋﻮﺍﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻩ ؟
ﺯﻥ: ﺁﺧﻪ ﺑﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﺗﻮ ﻣﻴﺸﻮﺭﻣﺶ !

دیدین تخیلی بودنه از این لحاظ که خانمه جرات نداره .نه نه اصلا سو تفاهم نشه..شوهره از این شانسا نداره خانم کمی کار خونه انجام بده..

ببخشید تفسیرش بی مزه بود

بازم سلامتی..

سلامتي اون سربازي كه 55 دقيقه تو صف تلفن وايستاد كه 3 دقيقه با عشقش حرف بزنه ولي چيزي جز اين نشنيد...مشترك مورد نظر درحال مكالمه ميباشد...

اینو خودم زیاد دیدم تو آموزشی..۶ کیوسک تلفن که همیشه۲تاش خراب بود.برای ۶۴۰ نفر که اونم ۱۵ دقیقه وقت داشتن بین کلاسا..شاید گاهی طرف شام و نهار نمی خورد بتونه با عزیزاش یه کلمه حرف بزنه..

سلامتی..

نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به

سلامتی اونی که دوستش دارم...

پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم!
...

ولی گفتم به سلامتیه اونی

که از وجودش نفس میکشم...

گفتن چرا نخوردی؟؟؟

سلامتیه اونو تو پاکی میخوام نه مستی!!!

خدایا..

خدایا

حواست هست؟!

صدای هق هق گریه هایم
...

از گلویی می آید كه تو از رگش

به من نزدیک تـــــــــــــری ...!

اخبار

اخبار را دیدی..

بی انصافا هوای همه جا رو اعلام کردن جز دل من..

که بد جور هواتو کرده..

آیه ای که روح آدمی را از امید سرشار می کند..

مدتیه شیطون به من خیلی امیدوار شده و با برخ کشیدن مشکلاتم..که خیلی عین من به این مسایل بخصوص فکری و غیره دچار هستند..ولییه ایه دیدم تو قران که فکنم شرح حال من و امثال منه..

بهتره با هم بخونیمش...

---------------------------------------------------------------------------------------

آیه ۸۷ سوره یوسف

يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ

(یعقوب گفت) ای فرزندان من بروید و از حال یوسف و برادرانش تحقیق کنید و از رحمت الهی نومید نباشید که هرگز هیچ کس جز مردم کافر از رحمت خدا نومید نمی‌گردد.


*در این آیه که روح آدمی را از امید و تلاش و شور و زندگی سرشار می‌کند، یعقوب با فرزندان خویش (و خداوند با همه بندگان) می‌گوید: ای فرزندان من بروید و از حال یوسف و برادرش و همه محبوبان از دست رفته و فردوسهای گم شده با تمامی دل جویا شوید و هرگز در راه حق به خود یأس و نومیدی راه ندهید.

*بگردید، استشمام کنید، بنگرید، لمس کنید، این سو و آن سو بدوید و هیچگاه دست از دامن مقصود برندارید:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش      جستن یوسف کنید از حد بیش
گفت از روح خدا لا تیأسوا همچو     گم کرده پسر رو سو به سو
پرس پرسان، مژدگانی جان دهید     سوی آن سر کآشنای آن سرید
بوی بر از جزو تا کل ای کریم      بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم
(مثنوی)

*یأس از رحمت خداوند کفر است بدین معنی که انسان نومید و محجوب و غافل است از مشاهده لطف بیکران الهی و قدرت بی پایان او که بر هر چیز تواناست.

*در واقع مأیوس شدن مبیّن این معنا و این مدعاست که هیچ امکانی برای رسیدن به خیر و خوبی و بازگشت شادی و سعادت و نیل به مقصود نمانده است در حالی که علم آدمی کمتز از آن است که چنین حکمی صادر کند.

*امکانات عالم بی نهایت است و هر لحظه روزگار می‌تواند بازی تازه ای ارائه دهد و نومید ترین انسان‌ها را به رحمت و سعادت برساند.
هین مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

*نومیدی آدمی را از هر فعالیتی باز می‌دارد تا به هیچ مقدار از مقصود نائل نشود گاه باشد که نومیدی نشان گریز از مسئولیت‌ها است که شخص به سبب کاهلیِ درون و مشکلات بیرون به خود تلقین نومیدی می‌کند تا از هر مسئولیتی آسوده شود که گفته‌اند «الیأسُ راحَه» (یأس راحتی است).

*البته این ضرب المثل عربی موارد کاربرد خوب و سودمند نیز دارد که اگر به راستی در واقعه ای هیچ کاری نمی‌توان کرد یأس خود راحتی است، اما اگر کاری می‌توان کرد از پای نشاید نشست:

 
مرد غرقه گشته جانی می‌کند       دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر           دست و پایی می‌زند از بیم سر
اندرین ره می تراش و می خراش        تا دم آخر دمی فارغ مباش
دوست دارد یار این آشفتگی          کوشش بیهوده به از خفتگی
(مثنوی

مسیر نگاه دختر پسرا + عکس (تنز)

مسیر نگاه دختر پسرا

اگر توجه کنید وقتی یه میز گرد شرمنده در این جا مستطیلی بین پسران برگزار میشه همه به گوینده توجه میکنند

آما ولی

اگر یه همچین چیزی در بین دخترا برگزار بشه به همه نگاه میکنند الا گوینده ، گوینده خودشم داره پرنده می پرونه توجه کنید به تازگی یک توانایی دیگری نیز در دختران کشف شده که در حالتی که دارن شما رو نگاه میکنند دوستشون که ۲۵۰ درجه با اون یکی فاصله داره رو نیز میبینن پس مواظب خودتون باشید خیلی خطر داره این قابلیت در موجود دیگری تا به امروز مشاهده نشده !

کل کل بین دختر و پسرا (شعر) تنظ

خانم مغرور :

به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر درب پیت برای غمو زندگی آفرید !

برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید

پاسخ حکیمانه مردان:

به ‌نام خداوند مردآفرین که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات نشسته مداوم تو را در کمین

دکتر علی شریعتی

مادرم می گفت: عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب
اما هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام

-----------------

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند …

چای خواستگاری( طنز)

چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:
با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها میری توی غار طرف.بلند داد می زنی:هاکومبازانومبا(یعنی من موقع زنمه)
بعد میری توی غار پدر و مادر دختره. با دامن چین چینی جلوت نشسته اند و می گن:از خودت غار داری؟دایناسور آخرین مدل داری؟بلدی کروکدیل شکار کنی؟خدمت جنگ علیه قبیله ادم خوارها رو انجام دادی؟بعد عروس خانم که اون هم از این دامنای چین چینی پوشیده با ظرفی که از جمجمه سر بچه دایناسور ساخته شده برات چای میاره و تو می ریزی روی خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه کشاورزی را آموخته.وقتی داری توی مزرعه به عنوان شخم زدن زمین عمل می کنی با دیدن یه دختر متوجه میشی که باید ازدواج کنی.برای همین با مقدار زیادی گندم به مزرعه پدر دختره میری .اونجا از تو می پرسند:جز خوت که اومدی خواستگاری چند تا خر دیگه داری؟چند متر زمین داری؟چند تا خوشه گندم برداشت می کنی؟ آیا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده ای؟
بعد عروس خانم با کوزه چای وارد میشه و شما هم واسه اینکه نشون بدی خیلی هول شدید تمام کوزه رو روی سرتون خالی می کنید.

ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازی به این نتیجه می رسید که باید ازدواج کنید و از مادرتان می خواهید که دختری را برایتان انتخاب کند.در اینجا اصلا نیازی نیست که شما دختر را بشناسید چون پس از ازدواج به اندازه کافی فرصت برای شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چای ریزون کماکان پا بر جاست.

هم اکنون:
به دلیل پیشرفت تکنولوژی در حال حاضر شما به آخرین نسخه یاهو مسنجر احتیاج دارید.البته از”ام اس ان” یا “آی سی کیو”هم می توانید استفاده کنید ولی انها آیکنهای لازم برای خواستگاری را دارا نمی باشند . پس از نصب یاهو مسنجر به یک روم شلوغ رفته هر اسمی که به نظرتان زیباست “اد” می کنید و با استفاده از آیکنهای مربوطه خواستگاری را انجام می دهید . البته یاهو قول داده که نسخه جدید دارای امکانات ازدواج و زندگی مشترک نیز باشد!

چت خنده دار دختر با پسر!!! ( کرکر خنده )

چت

پسر : سلام

دختر: سلام ! Asl pls ؟

پسر: تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر: تهران/نازنین/۲۲

پسر: چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگه منم نازنینه

دختر: مرسی! شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟

دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه ام آی تی دارم!!!شما چی؟

دختر: من فارق التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سرین فرانسه هستم

پسر: چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشبختم

دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟

دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما کجای تجریش میشینید؟

پسر: خیابون دربند! شما چی؟

دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟

پسر: خیابون دربند ، خیابون……..کوچه……….پلاک……… ، شما چی؟

دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمیکشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر: عمه مولوک شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده….. ،آخه میدونین

دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم

پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم

دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبر و نیاریا

پسر: باشه عمه مولوک بای

۴کلمه حرف حساب

 

  • به كساني كه به شما حسودي مي كنند، احترام بگذاريد، اينها كساني هستند كه از صميم قلب معتقدند شما بهتر از آنها هستيد...!!
  • برای چراغ های همسایه هم نور آرزو کن بی شک حوالیَت روشن تر خواهد شد.
  • چيزى را بر زبان نياوريد که از ارزش شما بکاهد.
  • تو کلاس درس خدا : اونیکه ناشکری میکنه رد میشه - اونیکه ناله میکنه تجدید میشه - اونیکه صبر میکنه قبول میشه -اونیکه شکر میکنه شاگرد ممتاز میشه
  • دشمنو ول کن هميشه هستش وقتتو براي تنفر از کسايي که ازت بدشون مياد تلف نکن ، وقتتو بزار برای دوست داشتن کسانیکه دوستت دارن
  • ببخشید دیم ۴تا کمه ۵کلمه نوشتم..با همین شد ۶تا..اخه اینم حسابه دیگه
  • فرصت زندگی دوباره (طنز)

    عزرائیل

    یک خانم ۴۵ ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود ..

    در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند حضرت عزرائیل رو دید و پرسید:

    آیا وقت من تمام است؟

    حضرت عزرائیل گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید .

    در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

    کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم .

    فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

    از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت
    که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.

    بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

    در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

    وقتی با حضرت عزرائیل روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من ۴۳ سال دیگه
    فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

    حضرت عزرائیل جواب داد : eeee شماییییییید شرمنده نشناختمتون !!!

    قانون نسبیت چیست؟

     

    قانون نسبیت چیست

    شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی
    شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟


    دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟
    مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت : آره جونم، این پسره، شوهرش، مثل پروانه دور سرش می چرخه،
    اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن، همه جا رو رفتن دیدن، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم
    یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه، وقتی هم که
    حامله بود دیگه هیچی، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این
    عوض میکنه، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام.
    شهین خانم گفت شکر خدا، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

    مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه، پسر بد بختم هر چی در میاره همش
    خرج مسافرت این دختره میکنه، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن،
    اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره، بعدش هم عیدیه رفتن دبی، دختره برا ننه اش
    رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه،
    زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،
    بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه،
    آره خواهر طفلکم بدبخت شد!

    پیامک های ایرانسل (طنز)

    در آینده از ایرانسل این پیامها رو میگیرید! (آخر خنده)

    مشترک گرامی چه خبر؟
    مامان بابا خوبن؟،
    علی کوچولو چه طوره؟
    الهی ایرانسل قربونش بره.
    .

    .

    .

    مشترک گرامی با ۶۴۵۲۰۰ ریال شارژ دیگر برنده ۱۵۰ تومن شارژداخل شبکه بشوید. …

    .

    .

    .

    مشترک گرامی چته؟
    چرا تو فکری؟
    عاشق شدی؟
    آخه بدبخت! با این وضع گرونی کی عاشق می شه؟ ها؟

    .

    .

    .

    مشترک گرامی تو مسابقه ما شرکت کن با ۲۰ لیتر بنزین جایزه !
    با این کار مشت محکمی تو دهن همراه اول بزن!

    .

    .

    .

    مشترک گرامی یه طرح دارم بهاره.
    یکی سیم کارت بخر
    یکی ببر
    یکی میارم در خونتون
    یکی می دم به عموتون
    یکی هم واسه عمتون

    .

    .

    .

    شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت. از ۱ فروردین لغایت ۲۹ اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید.

    همه روزه از ساعت ۱ نصف شب تا ۲ ظهر و از ۲ ظهر تا ۱ نصف شب. شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید.

    .

    .

    .

    استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد. شما می توانید در این استخر که از سیم کارت پر شده است، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.

    .

    .

    .

    سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد. این سیم کارت ها را بعد از هر بار استفاده بشکنید و دور بریزید. و سیم کارت دیگری با میلیونها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.

    کمبود..

    ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند.

    شلغم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه.

    ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه.

    بچه مردم هم نشدیم ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن.

    قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم

    کلامی از شیخ بهایی:



    آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
    اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
    اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
    اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
    اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
    اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
    اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
    اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
    و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
    لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
    و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
    پس آنچه باشید که دوست دارید.
    شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

    مجادله فقط به خاطر یک خال ! (طنز)

    حافظ :

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش ببخشم سمرقند بخارا را


    صائب تبریزی:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش ببخشم سر و دست و تن و پا را

    هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد / نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

    شهریار:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش ببخشم تمام روح اجزا را

    هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد / نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

    سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند / نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

    محمد عیاد زاده:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

    نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را / مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

    و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً / که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

    نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را / فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را ؟؟؟

    دیکته...دیکطه..

    ما واسه صداهای کاملا مشابه، حروف مختلف داریم
    واسه این صدا ۲ تا حرف داریم: ت، ط
    واسه این ۲ تا: هـ، ح
    واسه این ۲ تا: ق، غ
    واسه این ۲ تا: ء، ع
    واسه این ۳ تا: ث، س، ص
    واسه این ۴ تا: ز، ذ، ض، ظ
    این یعنی:
    «شیشه» رو نمی‌شه غلط نوشت
    «دوغ» رو می‌شه ۱ جور غلط نوشت
    «غلط» رو می‌شه ۳ جور غلط نوشت
    «دست» رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت
    «اینترنت» رو می‌شه ۷ جور غلط نوشت
    «سزاوار» رو می‌شه ۱۱ جور غلط نوشت
    «زلزله» رو می‌شه ۱۵ جور غلط نوشت
    «ستیز» رو می‌شه ۲۳ جور غلط نوشت
    «احتذار» رو می‌شه ۳۱ جور غلط نوشت
    «استحقاق» رو می‌شه ۹۵ جور غلط نوشت
    و «اهتزاز» رو می‌شه ۱۲۷ جور غلط نوشت!
    واغئن چتوری شد که ماحا طونصطیم دیکطه یاد بگیریم!

    جک  و مطب های با مزه....بی مزه....همه رقمه...

    تولدت مبارک وبلاگکم..شاید امروز روز مرگت باشه..خدا داند..شایدم صدساله شی..

    --------------------------------------------------------------------------------------------------

    دیشب یه پشه رو تو هوا گرفتم،
    تا اومدم تو مشتم لهش کنم دیدم دستم خیس شد،
    فک کردم خونه، دستمو وا کردم دیدم داره گریه میکنه،
    گفتم چته؟! خودتو زدی به موش مردگی؟
    یهو بغضش ترکید و گفت: ای بابا! گوشت که خیلی وقته نمی‌خورید
    مرغ هم که شده کیلوئی ۸۰۰۰ تومن، اونم دیگه کسی نمی‌خوره
    خوناتون مزه ترب سفید میده…
    ما خودمون میخوریم ولی بچه هامون یه هفته‌اس لب به خون نزدن …
    دیگه بغض امونش نداد مـُرد !

    --------------------------

    حافظ: تـنــم از واسطـه دوری دلبـر بـگـداخــــت. جـانـم از آتــش مـهــر رخ جانانـه بسوخت
    فروغ فرخزاد: ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده
    سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست
    ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
    رپ: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت
    خدا از این به بعد رو به خیر کنه !!

    --------------------------

    یعنی ما اگه توی یه خونه با ۱۰ تا اتاق هم باشیم،
    این ۴ تا اعضای خونواده ی ما یه طوری خودشون رو توی
    خونه پخش میکنن که ،
    توی هیچ نقطه ای از خونه نمیشه تنها باشی !!
    یعنی بارسلونا هم این طوری از فضاهای خالی زمین
    استفاده نمی کنه !!

    --------------------------

    طرف نوشته بود که
    من یه گوگل واسه مغزم لازم دارم یه آنتی ویروس هم واسه دلم
    یکی کامنت گذاشته بود:
    پس یه فتوشاپ هم واسه قیافت بذار !

    --------------------------

    یه سوال که ذهنم رو خیلی مشغول کرده اینه که،
    چرا خانوما رشته مامائی دارن ولی آقایون رشته بابائی ندارن ؟؟؟

    --------------------------

    تیمای لیگ برتر رو می بینی،شک می کنی جدول لیگ برتره یا جدول مندلیفه
    آلومینیوم
    فولاد
    مس
    ذوب آهن
    نفت

    --------------------------

    وقتی ناراحتین از ۱ تا ۱۰ بشمرین. اگه آروم نشدین تا ۲۰ ادامه بدین
    نشد تا ۳۰ و همینجور ادامه بدین تا بشین!
    من الان به ۲۱۶۶۶۵۰۰۰۹۶۸۷۱۱۲۰۰۱۲ رسیدم..

    --------------------------

    من میخوام ببینم اونی که داشت ذبان فارثی رو اخطراء میکرد
    اون روض اول …
    چی شد که تثمیم گرفط غورباقه ق اولش غاف باشه غ دومش قین ؟

    --------------------------

    انواع جواب دادن اس ام اس بعضیاااا
    ۱ . یه عده هستن زیر یه دقیقه جواب میدن تپل درست حسابی…!!
    آدم حس میکنه رو در رو باش وایساده قشنگ باش داره حرف میزنه…!!!
    ۲ . یه عده دیر جواب میدن اما کامل و خوب…!!
    آدم حس تبادل نامه بش دست میده…!!
    ۳ . یه عده هرچی براشون میفرستی یکی دو کلمه جواب میدن…مخصوصا اوکی…!!
    حس حرف زدن با کر و لال به آدم دست میده…!!
    ۴ . یه عده دیگه که کلا اصن جواب نمیدن هر چی بگی…!!
    حس نشستن سر قبر مرده و فاتحه خوندن به آدم دست میده…

    من خودم ازون مدلم..

     

     

     

    انشا یک بچه دبستانی در مورد ازدواج

    تولدت مبارک وبلاگ...همون که هیشکی نمیاد ببینتت و عین خودم تنهایی..

    نام : کمال

    کلاس :دوم دبستان

    موزو انشا : عزدواج!

    دبستان

    هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

    تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

    حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

    در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

    از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

    در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

    اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

    من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


    مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

    همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

    دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!


    اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

    قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

    البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

    این بود انشای من.

    مرد کور و زن حاجی (طنز)

    به مناسب پنجمین سالگرد تولد وبلاگ کمی ولخرجی و بی احتیاطی میکنم و چندتا جک میزارم.بعضیاش کمی ...به بزرگیه خودتون ببخشید.. شاید تکراری باشن و قدیمی..منم برای دوستان قدیمی وبلاگ میذارم..

    اولین جک..

    نابینا

    یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه میخواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش …

    تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه و می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم درو میبینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

    دوباره میره توحمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس میپوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده

    بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه میکنه و میبینه حسن آقا کورست. بنابراین با خیال راحت همون جور پتی میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز میکنه.

    حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز میکنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

    درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقاهم به دنبالش.

    همون طور عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش.میگه:خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

    حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیش که آوردم خدمتتون …

    مسابقه جالب موتور گازی با بنز آخرین سیستم

    یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

    خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!

    دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

    طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

    خلاصه دوتایی وا میستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

    موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله … داداش…. خدا پدرت رو بیامرزه واستادی… آخه … کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت!