عصا..
عزم جزم رفتن نونوایی که ۲تا خیابون پایین تر خونس..
خیلی بیخیال و عادی رفتم. یه چیزی دیدم کلی عجیب به فکر فرو بردم..
یه پیرمرد حدود۷۰ ساله نوبتش بود.عصای چوبیششو گذاشت کنار میز آهنی که نون روش مینداخت نونوا تا نونشو جمع کنه.
((حالا بگزریم از بی احترامی به نون و اون پیرمرد توسط جوون نونوا با ژرت کردن نون از ۲-۳ متر اون ور تر .که عادت اکثرشونه متاسفانه)))
یهو عصا سر خورد از کنار میز و افتاد زمین..
پبر مرد نمی رخش به من بود..
یهو یه غم عجیبی توش چهرش نشستد..
هیچ کس اهمیتی به افتادن اون عصا نکرد..من چند لحظه مات اون چهره شدم.
یهو خودمو تو جوونیای اون پیر مرد دیدم..
وقتی که با قدرت و صلابت چوب بازی میکرده تو مراسمات عروسی..
وقتی که شاید با چوب دنبال گرگی که به گلش میزده..
زمانی که با یه چوب خیلی بزرگتر گردو و بادوم و سنجد از درخت برداشت میکرده..
وقتی که با یه حرکت با بیلش از رو جوب آب 2-3متری میپریده..
وقتی که اونم مثل الان من بیخیال درد زانو و کمر درد بوده و فکر میکرده همیشه اینجور خواهد موند..
با صدای تق تق عصاش رو سنگ فرش نونوایی بخودم اومدم..
بخودم که اومدم پیر مرد عصا رو برداشته بود..داشت لنگ لنگان از سنگکی خارج میشد .
منو هنوزم که هنوزه مات و مبهوت خودش کرده..











آريو بهنام:خدایا من توام و تو منی...مرا زمن گیرو به من باز رسان...